<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خ ر ا ب آ ب ا د]]></title>
		<link>http://sarzaminama.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[مشت می کوبم بر در/پنجه می سایم بر پنجره ها /من دچار خفقانم ، خفقان!/ من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم !]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[یاد فاجعه]]></title>
					<link>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/04/18/post-102/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center>و آنگاه خورشیدبرای هجدهمین بار در چهارمین ماه سال طلوع کرد </P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 210px; HEIGHT: 161px" height=234 alt="" hspace=0 src="http://www.irdc.ir/images/news/news-big-070708101339-00000.jpg" width=332 align=baseline border=0></P>
<P align=right>و نه سال گذشت از آن روزهای سرد و سخت . از آن روزها که حکومت وحشیانه تاخت و حرمت دانشگاه و دانشجو را به تاراج برد ...</P>
<P align=right>و یکسال از روزی که ۶ یار دبستانی شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و حاضرین در دفتر ادوار تحکیم وحدت را به اسارت بردند و یکماه روز را و شب را و زندان را دوره کردند...</P>
<P align=right>و امروز نهمین سال قتل عزت ابراهیم نژاد است . نه سال است که دفتر شعرش دیگر با قلمش آشنا نیست و ما چه تنها و غریبیم در این روزها...</P>
<P align=right>و امروز برای نهمین بار احمد باطبی محکوم می شود به نه سال زندان و شکنجه و انفرادی. هرچند که این روزها ، روزهایی حدید را تحربه می کند . شاید که تنها نجات یافته&nbsp; آن طوفان بلا باشد ...</P>
<P align=right>و امروز نهمین سال است که حکم قتل اکبر محمدی امضا شد و سالها بعد از آن در زندانهای مخوف حکومت اجرا..</P>
<P align=right>و انگار همه این سالها ، سال های وباست و تاریکی.همه این نه سال که نه به قدمت همه تاریخ این سرزمین گریسته ایم برای آزادی . همه این سالهای وبا و تاریکی در حسرت کورسوی امیدی از آزادی زندان رفتیم و شکنجه شدیم و محروم از تحصیل...</P>
<P align=right>و حالا در آستانه دهمین سال فاجعه ننگین کوی دانشگاه، بازهم اوین دانشجو می پذیرد ، باز هم زنان به تبعید می روند و دانشجو از تحصیل محروم...</P>
<P align=right>امروز در این شهر سیاه پوش می توان صدای فریاد ها و زنده باد ها و مرده باد ها را شنید...امروز این شهر سیاه خواهد پوشید، به عزای نه ساله اش و در غم یارانمان خواهد گریست...</P>
<P align=right>و امروز هجدهمین روز تیر ماه است ...روز فاجعه...یادت هست ؟؟!؟!</P>
<P align=right>&nbsp;</P>
<P align=right><STRONG>پ.ن:</STRONG><A href="http://www.roozonline.com/archives/2008/07/post_8210.php">داستان آن فرار بزرگ </A>، قصه سفری که آغازش تهران بود و سرانجامش امریکا...آرمین نوشته بود که بعد از دیدن احمد باطبی عزیز در برنامه صدای امریکا چه حسی داشت&nbsp; من می نویسم که با برایش نوشتم : دیمدت...مراقب خودت باش و خوشحال شدم بیشتر از همیشه ...</P>
<P align=right><STRONG>پ.ن:</STRONG> این روزها یاد روزهای سال قبل در دلم جان گرفته ...</P>
<DIV class=title><A href="http://sarzaminama.blogsky.com/1386/04/18/post-25/">خورشید فردا را طلوع نکن!!</A></DIV>
<DIV class=text>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=center><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"></SPAN>&nbsp;<A href="http://sarzaminama.blogsky.com/1386/04/18/post-26/">امروز بوی فاجعه می داد...</A></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=center>و یکماه دلنگرانی برای دوستان در بند...</P></DIV>]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Jul 2008 00:56:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarzaminama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=102</comments>
          <guid>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/04/18/post-102/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دادستان محترم زنجان سلام]]></title>
					<link>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/04/02/post-101/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA">من شما را مخاطب قرار می دهم چرا که دیگر هیچ تیر امیدی نمی توان بسوی وزیر علوم رها کرد که خود باعث همه <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>اتفاقات افتاده در دوره وزارتش، در دولت نهم است . شما را مخاطب قرار می دهم؛ چرا که شاید لحظه یی به کتاب آسمانی که به آن قسم خورده اید، که جز حق نگوید و حکم نکنید، ایمان بیاورید و به قسمتان پایبند شوید . چرا که شما قسم خوردید که به دور از هر گونه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>نگاه حزبی و یا سیاسی و یا مذهبی حکم کنی و حق مظلوم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>را از ظالم بستانید . شما قسم خوردید که طرف حق را بگیرید نه طرف جاه و مقام را آقای دادستان . شاید امروز که حکم بر حق دختری کنید که توسط معاون دانشگاه زنجان به او تعرض شد، فردا دیگر دادستان زنجان نباشید و به یک قاضی ساده تبدیل شوید و شاید بعد از پرونده سازی های فراوان ، راهی زندان شوید. ولی این را بدانید که حکم حق رانده یید و به دین و مرام پیشوایانتان، <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>حضرت محمد مصطفی (ص) و امام علی (ع) پایبند بوده یید . البته این امر شجاعتی خاص می خواهد که تا به امروز ما در هیچ یک از دولتمردان ندیدایم آن را . چرا که اگر در این دولت حق بگویی و حق بخواهی، از همه امکانات و حقوق مسلم زندگی محروم می شوی. ولی شاید هنوز افرادی باشند که پایبندی به اصول الهی و حقوق بشر برای آنها بسی مهمتر از جاه و مقام باشد .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA">آقای دادستان بر پشت میزها نشسته یید و فریاد زدید <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>که افشای گناه از خود گناه بدتر است .ساعتها به این جمله فکر کردم و نفهمیدم پس چرا شما و دوستانت هر لحظه و ساعت دست به افشای گناهان ناکرده ما می زنید !؟ مایی که گناهی مرتکب نشده ایم را با چند سر مقاله<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>در سایت های خبری فارس و ایسنا و بولتن خبری وزارت اطلاعات ( کیهان) به بدترین و ناشایست ترین گناهان متهم می کنید، آنوقت شیر زن و شیر مردانی که <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>فساد علنی و غیر قابل چشم پوشی معاون دانشجویی دانشگاه زنجان را نه افشا؛ که از آن جلو گیری می کنند، را متهم می کنید و آنها را گناهکاران و متهمان ردیف اول می خوانید؟! آخر این با کجای قانون عدل و عدالتی که خوانده اید <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>سازگار است آقای دادستان؟!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA">آقای دادستان بیایید <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>کمی با هم روراست باشیم و به دور از همه جنجالها با هم حرف بزنیم . فرض را بر این می گذاریم که این دانشجوی دختر دانشگاه زنجان می خواست به گونه یی دیگر عمل کند . آنوقت دو راه پیش رویش بود :<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>یک :به پیشنهاد مددی پاسخ منفی می داد و سرسختانه می ایستاد و از هم دانشگاهی هایش کمک نمی خواست .پس به دلایل واهی با حکم چندین ترم محرومیت از تحصیل با احتساب در سنوات روبرو <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و خواه نا خواه از دانشگاه اخراج و از تحصیل علم و حق مسلم تحصیلش محروم می شد . چون خواسته بود افشای گناه نکند . اگر این دختر، فرزند خود شما بود شما چه برخوردی با او می کردید؟ آیا از او نمی پرسیدید چرا و به کدامین گناه از<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>دانشگاه اخراج شده و از تحصیل محروم؟!؟ آنوقت این دختر دانشجو چه پاسخی باید به شمایی که پدرش بودید می داد؟ آیا شما باورش می کردید!؟ مطمئنا نه ! <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و راه دوم : به مراجع قضایی مراجعه می کرد . شکایتی مبنی بر فساد اخلاقی معاون دانشگاه تنظیم می کرد و خواستار رسیدگی به رفتار های ناشایست این معاون دانشگاه می شد . در این مورد هم <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>اگر صدایش در میانه راه خاموش <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و پرونده اش در میان پرونده های دادستانی زنجان گم نمی شد و پایش به اتاق قاضی می رسید ، آیا قاضی از او شاهد و دلیل نمی خواست !؟!؟ این دختر دانشجو چطور می توانست اثبات کند که توسط مددی، معاون دانشجویی دانشگاه تحت فشار است برای برقراری رابطه نامشروع ؟!<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>آیا قاضی به او نمی گفت که باید دو مرد عادل شهادت بدهند که این فرد از شما درخواستی منافی عفت دارد !؟ این دختر دانشجو چطور باید دو مرد عادل پیدا می کرد که اثبات کند، زمانی در دفتر کار معاونت دانشگاه تهدید شده به اخراج !؟!؟ اگر موضوع این شکایت نیز رسانه یی می شد هم، همین سایت ها<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و جریده آیا نمی نوشتند که وا مصیبتا ! وا اسلاما ! می خواهند با آبروی نظام بازی کنند و این دسیسه است و مددی را رخت عافیت و پاکی نمی پوشاندند؟!؟. برایش داستان سیاوش را زنده می کردند و او را چون آن پاکنهاد، از آتش با لباسی سفید و پاک بیرون می آوردند و به این دختر دانشجو بدترین القاب را نسبت می دادند و با پرونده یی سنگین راهی سلول های انفرادیش می کردند و بعد هم با حکمی سنگین راهی زندانش ؟!؟<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA">آقای دادستان محترم ! مگر نه اینست که این دختر دانشجو برای اثبات فساد اخلاقی معاون دانشجویی دانشگاه زنجان دو مرد عادل را به عنوان شاهد، همراه با فیلم این تعرض به پیشگاه شما آورده است !؟! کجای این شهادت از خود گناه بدتر است و مستوجب سرزنش و مجازات آقای دادستان؟!؟ به کدام دلیل <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;</SPAN>این دختر دانشجو باید بازداشت شود!؟ چون از خود و شرافتش در مقابل پلیدی ها محافظت کرده است؟ به کدامین گناه مردانی که از این دانشجوی دختر دفاع کردند باید عامل بیگانه خوانده شودند و متهم به دسیسه ؟ <o:p></o:p></SPAN></P><FONT size=2><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US">آقای دادستان فقط کمی اینبار منصفانه تر به این ماجرا و ماجراهای مشابه آن نگاه کنید . فقط کمی آن عینک سیاهی که به چشمانتان زده اند تا همه چیز را کدر و سیاه ببینید و حقیقت را انکار کنید، برای لحظه یی از چشمانتان بردارید . مطمئن باشید پاداش حکم حق دادن خیلی بیشتر از جاه و مقام برایتان می ماند. این دولت مثل همه دولت های قبلی رفتنی است و تنها چیزی که باقی می ماند نام نیک است در میان مردم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و دانشجویان . پس کمی شجاع تر باشید فقط برای یکبار!</SPAN> </FONT>]]></description>
					<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 13:07:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarzaminama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=101</comments>
          <guid>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/04/02/post-101/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[انتهای آن شب سرد و سخت...]]></title>
					<link>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/03/20/post-99/</link>
					<description><![CDATA[<P align=left><IMG style="WIDTH: 169px; HEIGHT: 226px" height=455 alt="" hspace=0 src="http://magid.blogsome.com/images/Love.jpg" width=324 align=baseline border=0></P>
<P>گر گرفته بودم. احساس می کردم در وجودم ، در صورتم، در دستانم و در پاهایم آتشی بر پاست&nbsp;. انگار کوره ایی در همه تنم روشن بود و من در این آتش باید آنقدر می سوختم تا تمام شوم . و قلبم . این قلبم بود که آرام و آهسته دردش همه وجودم را در می نوردید و نفس سخت بود و جانکاه.حالم آنقدر غریب بود&nbsp; که خودم را هم باوری نبودش...</P>
<P>از یک بعد از ظهر خنده و شوخی به شبی چنین سرد و سخت و دردآور رسیدن خودش دردی بزرگ بود بر همه دردهایم و انتظار طلوع خورشید انگار انتظاری مهال بود و بی انتها...</P>
<P>ولی</P>
<P>در همین شب سرد و سخت و بی انتها، دستانی بود که عاشقانه تیمارم می کرد. دستانی که با صبر و حوصله بر صورتم کشیده می شد تا شاید سردی آب اندکی از تبم را بکاهد. مردی بود در کنارم که با همه خسته گی از روزی پرکار، بیدار مانده بود تا شاید نشانی از بهبودی در صورتم ببیند و من فقط می نگریستم این همه فداکاری را و من چقدر کوچک بودم در آن لحظات در مقابل دریایی از مهر و محبتی که روبرویم روی زمین نشسته بود و می پرسید بهتری!؟</P>
<P>خورشید طلوع کرد و شب تمام شد و حالا امروز نه از تب ، نه از&nbsp;آتش، نه از&nbsp;درد و &nbsp;نه از هیچ چیز آزار دهنده دیگری خبری نیست . تنها از آن شب برایم خاطره یی مانده است و یک دنیا عشق. </P>
<P>&nbsp;</P>
<P>***</P>
<P><IMG style="WIDTH: 187px; HEIGHT: 197px" height=432 alt="" hspace=0 src="http://207.176.218.145/Multimedia/pics/1387/3/Photo/1786.jpg" width=443 align=baseline border=0></P>
<P>دوستش داشتم . به اندازه هلیا و بانوی آذری . با گیله مرد و بانوی آذری عشق را فریاد کرده بودم. با هلیا به شهری بازگشته بودم که دوباره دوستش می داشتم . عشقش فریاد نمی کرد ولی وجودت را ذره ذره آب می کرد و می سوزاند.</P>
<P>دیر رسیدم درست مثل همیشه دیر رسیدم و گاهی چقدر در پایان سفر برایم حسرتی ماند و افسوسی بی پایان .</P>
<P>و حالا سخت دلگیرم از اینکه حتی به مراسم تشیعش نرسیدم تا بدرقه اش کنم تا جهانی دیگر، همانطور که او بارها مرا بدرقه کرده بود تا دنیای عشق و زندگی .... </P>
<P>روحش شاد که روحم را هربار نام هلیا را زیر لب زمزمه می کنم روحم شاد می شود...</P>
<P><A href="http://naderebrahimi.info/">سایت </A>مرحوم ابراهیمی...</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 9 Jun 2008 14:41:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarzaminama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=99</comments>
          <guid>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/03/20/post-99/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[...]]></title>
					<link>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/03/12/post-98/</link>
					<description><![CDATA[<P>می خواهم یک چیزکی بنویسم که خودم هم نمی دانم چیست. انگار دلم می خواهد بنویسم از چیزهایی که نمی دانم چیستند . باز از همان روزهایی شده که کلمات در مغزم رجه می روند و هر کدام مرا به والسی دو نفره در دشت به انتهای کاغذهای سفید روی میز، دعوت می کنند و بالاخره من به ناچار&nbsp;، دعوت یکی از آنها را قبول کردم و به وسط پیست آمدم . حالا مانده ام با این همه کلمه که در مغزم ردیف شده اند چه بسازم که هم خدا خوشش بیاید هم بنده خدا...</P>
<P>&nbsp;<A href="http://maroufi.malakut.org/">عباس معروفی</A> را که می خوانم رسما حالی به حالی می شوم که به کلماتم مجال بودن بدهم و این چند خط کوتاه از معروفی نازنین :</P>
<P><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US"><FONT color=#000000><U><EM>برهنه بودم. یک شاهزاده برهنه که یک چشمش دنبال آن دختر گیس‌بلند سفید‌پوش بود و چشم دیگرش در بین آدم‌ها می‌گشت تا شاید غافل شوند و فرصتی پیش آید&nbsp;که من بتوانم خودم را به ساختمان آن‌سوی حیاط برسانم و لباسی، چیزی پیدا کنم و بپوشم. <BR></EM></U></FONT></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US"><FONT color=#000000><U><EM>تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفید‌پوش پر شده بود: «اگر می‌خواهید، با من بیایید.» و انگشت‌های کشیده‌اش را زیر پستان چپش کشید و انگار که نقاشی می‌کند، تاش رنگ را کش داد در گودی کمرش.<BR></EM></U></FONT></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US"><FONT color=#000000><U><EM>موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور صورتش، و دستی کمرنگ – بگویی نگویی – به لب‌ها و چشم‌هاش کشیده بود که مثلاً بی‌رنگ جلوه نکند، شاید هم هیچ آرایشی در کار نبود و من رنگ آلبالویی لب‌هاش را ماتیک تصور می‌کردم، و سایه‌ی کمرنگ بالای پلک‌ها یا برجستگی گونه‌هاش را نم رنگی می‌دیدم. و چه فرق می‌کرد؛ زیبا بود. <BR></EM></U></FONT></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US"><FONT color=#000000><U><EM>آنقدر زیبا بود که وقتی چشم ازش برمی‌داشتم دلم از همه‌چیز سرمی‌رفت. پیرهنی ساده و سفید پوشیده بود، و بند کمرش را از پشت پاپیون کرده بود و تو می‌توانستی اندام ترکه‌اش را در میان مهمانان با نگاهت بلغزانی تا همین‌جور مثل پروانه بال بال بزند، برگردد، روبروت بایستد، لبخند بزند، و انگشت کشیده‌اش را زیر پستان‌ چپش بکشد: «اگر می‌خواهید، با من بیایید.» <BR></EM></U></FONT></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US"><FONT color=#000000><U><EM>همین بود که من هم دنبالش راه افتادم و به زحمت از میان مهمانان خودم را بیرون کشیدم...<BR></EM></U></FONT></SPAN><FONT color=#000000><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US"><FONT size=3><FONT size=2><U><EM>...</EM></U></FONT><BR></FONT><FONT size=2>مثل کودکی گرسنه صورتم را می چسبانم به شیشه شیرینی فروشی&nbsp; عباس معروفی و با حسرت به دنبال ادامه داستانش می گردم ....</FONT></SPAN></FONT></P>
<P><FONT color=#000000><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US">ولی هیچ چیز عایدم نمی شود و برای تسلای این روح خسته&nbsp; و تنها دعوت این کلمات بی قواره را قبول می کنم و تند و سریع خودم را به وسط پیست می رسانم ولی خنده ام می گیرد که هیچ نمی دانم قرار است چه بنویسم و چه بسازم چون اصلا قرار نیست چیزی بنویسم....</SPAN></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 1 Jun 2008 18:10:14 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarzaminama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=98</comments>
          <guid>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/03/12/post-98/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اتوبان]]></title>
					<link>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/03/07/post-97/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.anobanini.ir/pic/travel/tehran/tehran/general/m/PIC_0018.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>سالها می گذره از اون شب تنها و تاریک توی اتوبان صدر که بر خلاف جهت حرکت ماشین ها پیاده کنار بزرگراه راه رفتم و امروز باز حال و هوای ابری روزهام منو کشید کنار بزرگراه مدرس ...</P>
<P>ولی اینبار نه برخلاف که در جهت اونا حرکت کردم . مثل یه موج آروم و آهسته توی دریای مواج . گاهی باید در جهت شنا کرد شاید که زندگی بر روی غلتک آروم خودش برگرده ...شاید بارون بزنه در روزهایم...</P>
<P>همیشه خیلی زود دیر میشه و دلم ابری ابری این روزها ...</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 27 May 2008 23:39:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://sarzaminama.blogsky.com/Comments.bs?PostID=97</comments>
          <guid>http://sarzaminama.blogsky.com/1387/03/07/post-97/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
