X
تبلیغات
رایتل

این چند روز تعطیلات برایم خوب بود، خیلی خوب... خوب خوابیدم، خوب غذا خوردم و خوب فکر کردم... به همه روزهای زندگی 23 ساله ام فکر کردم و خندیدم. گاهی باید به همه روزهای زندگی خندید تا بتوانی باز هم بایستی. حالا حالم خوش تر است. خیلی خوش تر. از همه روزهای قبل بهترم. کتاب جامعه شناسی خودمانی ، حسن نراقی را پیشنهاد داده بود بخوانم آقای.ن ! و خواندم. چقدر عالی بود و چقدر دید من را بهتر و وسیع تر کرد به همه روزهای زندگی مردمم و حتی خودم. این آرامش را که حالا در روزهایم یله داده شده مدیون این کتابم . ولی وای چقدر دلم می خواهد دوباره و صد باره کتاب خانم بهنود را بخوانم. نیست لعنتی در این شهر سیاه. در این فضای مجازی بی در و پیکر هم نیست محض رضای خدا. باید بخوانمش تا دوباره ایستادن را یاد بگیرم. دلم تنگ شده است برای خود خود خودم. برای اعتماد به نفسم . برای اراده و تعهدم. می خواهم از فردا روز دیگری باشد در روزهای زندگی ام. اول از همه باید باز خودم را بسازم. باید بخوانم و بخوانم. باید یادم بیاید که روزی وقتی قلم بدست می گرفتم همه می خواندم و به به راه می انداختن. نوشتن ! این ارثیه مادری من ! من چقدر محتاج نوشتنم این روزها و چقدر محتاج مادرم ... کاش بود این روزها تا سر بر زانویش همه 23 سال زندگی ام را زار می زدم برایش.  هست می دانم که هست و دارد مرا از همه روزنه های زندگی نگاه می کند. فردا روز دیگری خواهد بود... روزی جدید! درست است که در آستانه فصلی سرد خواهم بود فردا ولی گاهی باید در سرما ایستاد. بقول گلناز همیشه اولین قدم سخت ترینش است. من بر خواهم داشت اولین قدم را به زودی که نه از همین حالا... باید دوباره روح امید بدمد در این سرای مجازی... باید دوباره اراده بدمد درهمه روزهای من ... و من چقدر این روزها ممنون کسی هستم ، که نیست. که تلنگری زد روزهای پیش که من خفته را بیدار کند. من مانده بر یک تصویر را آموخت که مات نشوم در کیش و مات زندگی... ممنونم ! ممنونم ....

نوشته شده در جمعه 26 آذر 1389ساعت 12:02 توسط ح| 0 نظر