X
تبلیغات
رایتل

این را سالها پیش در کامنتهای اولین وبلاگم نوشته بودم، دوستش داشتم دوباره بخوانمش :      

حالا مهربانم بگو،به راستی در این مراوده دور و نزدیک،آیا من برای تمام آمدن هایت نیامده ام؟به اندازه تمام سکوت هایت حرف نزده ام!به اندازه تمام حرفهایت سکوت نکرده ام؟به اندازه تمام پریشانی ات پریشان نبودم.؟نگران نبودم؟یکی تو زن،یکی من مرد،تو من و من تو نبوده ام؟این درس بزرگی است که زندگی به من و به ما اموخته است و فقط رفتن و همیشه رفتن است که مرا به تو می رساند.هر روز که ما به یکدیگر می رسیم خداوند لبخند می زند.

   

می دانم.چرا که زندگی از وجودی والاتر از تو به من رسیده است،چرا که زندگی از وجودی عظیم تر از من به تو رسیده است.فقط کا فی است به راستی و حقیقت به چشم های هم خیره شویم.و می دانم در آن لحظه،آن وجود برتر از نهاد ما بر می خیزد و زندگی یگانه به ظهور می رسد و این عشق نیست؟آن وقت عزیزم،زندگی از چشم های ما سرازیر می شود و ما به راه می افتیم.مهربانم!آیا هنوز نفهمیده ای وقتی به چشم هایت خیره می شوم،شبیه کودکانی گرسنه هستم که به شیشه نانوایی می چسبند و خیره می مانند؟             
وقتی صدایت را می شنوم،شبیه آدم شوریده و بودن بلیتی هستم که گوشش را به نرده هی تالار موسیقی می چسباند.مگر تو چیقدر نزدیک دوری؟پس بی،به جایی که در قلبمان،یکدیگر را تا ابد زنده نگه داریم. به انجا که هر لحظه به حیات متصل می شویم،به انجا فکر کنیم،آنگاه می توانیم با قلبمان بیندیشیم،آن وقت ههمیشه در تخیل نه خود که در تخیل عالم حضور خواهیم داشت مثل مداد رنگی ها،مثل پرنده ها در آبی آسمان،مثل خودمان در عشق،می دانم....
ما عشق را از بهشت به زمین اوردیم/هیوا مسیح
نوشته شده در پنج‌شنبه 25 آذر 1389ساعت 23:51 توسط ح| 1 نظر