X
تبلیغات
رایتل

دچار تضاد شده ام . یک تضاد عجیب در همه روح و وجودم ریشه دوانده. حالم اصلا خوش نیست. خوابهایم پریشان است و رویایی تازه در سر دارم. از وقتی توی آشپزخونه وقتی پاستا می پختم با مهدی حرف زدم ، حالم بد شد خیلی بد... دچار یک تضاد شدم بین زنده بودن و زندگی کردن. بین بیم و امید... حالم اصلا خوش نیست. حالم اصلا مال خودم نیست... مثلا می خواستم به مهدی کمک کنم، حالا یکی باید بیاید من را نجات بدهد. من باز افتاده ام در باتلاق فکرها و تعبیر کردن ها و به نتیجه نرسیدن ها... نمی دانم چند وقتی است که کتاب نخواندم. سامان می گفت کتاب بخوان، فیلم ببین  و بخند  و من میخواستم بمیرم... علی خواب بود و من در وجودم دنبال دلیلی می گشتم... علی خواب بود درست مثل همیشه ... درست مثل همیشه که ندید من را، حالم را و روزم را ندید باز هم...


من دچار تضاد شده ام. یک تضاد عجیب...کسی نیست ؟آی آدمها که به ساحل نشسته اید... من حال دلم خوش نیست... ایکاش ایکاش....

نوشته شده در شنبه 10 مهر 1389ساعت 09:46 توسط ح| 0 نظر