X
تبلیغات
رایتل

وقتی سخت سرما می خورم دلم می خواهد که بمیرم. بمییرم ولی مجبور نباشم با دهن نفس بکشم. مجبور نباشم خودم را عاملی برای مریضی دیگران بدانم. حالم که خوش نیست زود سرما می خورم . خیلی زود... حالا این روزها باز سرما خوردم... شاید چون حال دلم خوش نیست ...

نوشته شده در شنبه 17 مهر 1389ساعت 13:12 توسط ح| 0 نظر

دچار تضاد شده ام . یک تضاد عجیب در همه روح و وجودم ریشه دوانده. حالم اصلا خوش نیست. خوابهایم پریشان است و رویایی تازه در سر دارم. از وقتی توی آشپزخونه وقتی پاستا می پختم با مهدی حرف زدم ، حالم بد شد خیلی بد... دچار یک تضاد شدم بین زنده بودن و زندگی کردن. بین بیم و امید... حالم اصلا خوش نیست. حالم اصلا مال خودم نیست... مثلا می خواستم به مهدی کمک کنم، حالا یکی باید بیاید من را نجات بدهد. من باز افتاده ام در باتلاق فکرها و تعبیر کردن ها و به نتیجه نرسیدن ها... نمی دانم چند وقتی است که کتاب نخواندم. سامان می گفت کتاب بخوان، فیلم ببین  و بخند  و من میخواستم بمیرم... علی خواب بود و من در وجودم دنبال دلیلی می گشتم... علی خواب بود درست مثل همیشه ... درست مثل همیشه که ندید من را، حالم را و روزم را ندید باز هم...


من دچار تضاد شده ام. یک تضاد عجیب...کسی نیست ؟آی آدمها که به ساحل نشسته اید... من حال دلم خوش نیست... ایکاش ایکاش....

نوشته شده در شنبه 10 مهر 1389ساعت 09:46 توسط ح| 0 نظر

اول مهر که می آید انگار یک چیزکی در وجودم درد می گیرد. بوی ماه مهر که می پچد انگار دلم پر می کشد . برای مدرسه برای کتاب برای دفتر... حالا مدتهاست که دورم خیلی دور... یادم به دیدنشان در مدرسه که می افتد انگار یک جایی از قلبم می سوزد. این درد دلتنگی است. خوب می شناسمش... برای دیدنش دلتنگم. برای صدایش. برای دستانش... برای همه روزهایمان دلتنگم ولی نمی دانم ... انگار در معادلاتی گیر کرده ام که نه صورتش را نوشته ام نه می دانم داستانش چیست...هر روز می خوانمش. می خوانمش که مطمئنم شود خوب است. وقتی خوب باشد می نویسد و من خوشحال می شوم که خوب است... دلم برای هردویشان تنگ می شود. شاید برای هر سه یشان. برای همه روزهای خوش مدرسه و کودکی... انگار واقعا به قول علی روح کسپر سیاه  توی روحم حلول کرده و بووووو می دم که همه ازم فراری شدند و شاید مشغله های مسخره روزهام باعث شده که اینطور بشه...

باز دلم تنگش شده بود... خیلی تنگ...وقتی خوندمش بی تابش شدم که براش پیغام بفرستم ولی چه فاید پیغام های بی پاسخ... در دلم را می گذارم می روم برای خودم در تنهایی روزهایم غرق شوم... دلم برای کافه همیشگی تنگ شده است. باید بروم آنجا همین روزها... دلم برای خودم برای خودش برای خودمان تنگ شده است. دلم برای شمس برای مولانا برای زندگی تنگ شده است .... کاش می شد دوباره فرصتی .... آی آدمهاااا من دلتنگش است ... هر بار که می روم بالا از این دیباجی لعنتی دلم می گیرد... ۲ ماه بود که فرار می کردم از بالا رفتن از دبیاجی ولی حالا می خواهم داد بزنم . خیلی بلند دادددد بزنم که من دلم تنگ است... و می خواهم هر روز از دیباجی بروم... شاید بوی نفس آشنا بپیچد در مشامم....

نوشته شده در شنبه 3 مهر 1389ساعت 09:30 توسط ح| 0 نظر