X
تبلیغات
رایتل

حالا که ۲۲ روز گذشته ، هنوز گیجم و منگ . هنوز که تنها می شوم، بین مسیر مسخره و طولانی دانشگاه تا شرکت یا دانشگاه تا خونه ، همه لحظه ها و دقایق دوباره توی ذهنم ، توی روحم و توی وجودم جون می گیره و تکرار می شه .از ۱۵ فروردین که از خونه رفت تا آخرین شبی که دیدمش ، یعنی ۳۱ فروردین و ساعت ۳.۱۵ روز ۱ اردیبهشت که برای همیشه رفت . همه لحظه های این ماههای آخر و مخصوصا شب  آخر. حتی لحظات بعد از رفتنش ،ساعت ۷.۳۰ صبح که علی از خواب بیدارم که مامان رفت و زهیر که اولین نفری بود که با لباس مشکی دیدم و بعد عمه و بعد عمو و بعد بابای نازنینم...هنوز باورم نمی شد تا مامان جون و خاله ها اومدن. زجه های مامان جون و نگاه هانی که هنوز خبر نداشت و سراسیمه رسیده بود خونه بابا. شب قبلش بابا سعی کرده بود به همه امید بده و همه رو آهسته فرستاده بود خونه  هاشون . ولی من نخوابیده بودم . بابا با من و علی حرف زده بود . از این گفته بود که دکتر گفته که تا صبح دوام نمی یاره و فشارش روی ۴ بوده . همه رفته بودن بیمارستان و علی و بابا نذاشته بودن که من برم و درست وقتی که مامان رفت ، من هم به خوابی عمیق رفته بودم ونزدیکای صبح که همه برگشته بودن با دستای خالی از بیمارستان بیدار شده بودم ولی به خودم دروغ گفته بودم و علی صبح آروم بیدارم کرد و گفت : ریحان پاشو ، مامان تموم کرده... 

حالا که ۲۲ روز گذشته ، هنوز به نبودش بی باورم. در خونه رو که باز می کنم بهش سلام می کنم . باهاش حرف می زنم . با عکسش ، با  لباساش ، با حضورش در خانه . چند ماهی بود که مامان ما رو نمی دید ولی حالا اون منو می بینه و من کور شدم و نمی بینمش...

مامان رفت و من فقط مادرم رو از دست ندادم . من همه چیزم رو باختم.همه امیدم به بودن و ماندن.مامان که بود همه چیز بود ، همه چیز حتی در سخت ترین شرایط درست بود و حالا که نیست هیچ چیز نیست ...

مامان استادم بود. معلمم بود. مرادم بود . کتاب و خوندن رو اون یادم داد . حسینیه ارشاد رو اون یادم داد . ولی مامان یادم نداد چطور در غم نبودنش صبور باشم و صبوری کنم...مامان کاش بودی... 

پ.ن:بی باور شده ام و بی حوصله ، اگر علی نبود این روزها نمی دانم چه بر سر همه اعتقاداتم می آمد که حضورش روح دوباره یی در زندگی ام که باشم و بمانم...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388ساعت 00:47 توسط ح| 18 نظر