X
تبلیغات
زولا

حتی نمی شود اینجا هم داد زد ...دلم گزفته...دل دل پایان سال می زند دلم و خسته گی بی حوصله روزهای کشدار و بی پایان آخر سال ...باز همون غم اندون صد سال آخر سال و باز هم عشق سالهای وبای مردم ام ...دلم گرفته این روزها ی سرد ..

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1387ساعت 17:24 توسط ح|

دلم عجیب و تنها گرفته ...به صورتم توی آینه اتاق که نگاه می کنم همه غم و تنهایی دنیا را در چشمانم خلاصه می بینم ...یک لحظه از خودم از زندگی و از بودنم بیزار می شم . دلم می خواد همه لحظات قشنگ زندگیم در کنار علی رو جا بزارم و برای همیشه از این دنیا برم ولی مادرم بمونه...سالم و صحیح بدون هیچ دردی.... 

دلم می خواد می تونستم مثل آدمهای  عادی بشینم یه گوشه و زار زار گریه کنم ولی نمی تونم . چون یاد نگرفتم یه آدم عادی باشم . یه آدمی که بتونه احساساتش رو فریاد بزنه که بتونه مادرش رو در آغوش بگیره و داد بزنه خدااااااااا مادرم بهم برگردون... 

این روزای سخت که مثل باد میگذرند، هر روز که در کنار تخت مادر حاضر می شم ، حسی عجیب جدیدی در وجودم زنده می شه  و من رو تا به انتهای هستی درد آلود زندگی هدایت می کنه... 

و من این روزها آدم دروغگویی شدم ! خیلی دروغگو...نمی تونم به مامان بگم که اگه می گه چرا خونه تاریکه بگم که مامان خونه تاریک نیست و این چشمای توئه که دیگه نمی بینه و هزااااار تا دروغ رنگ و وارنگ دیگه ... 

این روزا من مردم گریز شدم...از صدای زنگ تلفن بدم می یاد چون مجبوری به این سئوال مسخره جواب بدم که مامانت بهتره!!!! نه نه نه بهتر نیست و هر روزم بدتر میشه.... 

شما رو به همه دین و آیینتون این سئوال و از من نژرسید که بیزارم از جواب دادنش.... 

تنهام بزارینننن می خوام به تنهایی خودم عادت کنم....تنهام بزارید ....

نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1387ساعت 22:19 توسط ح|

این روزها هر لحظه دلم پر می شود و خالی از لحظه های تنهایی...روزگار عجیبی است آنقدر عجیب که در ازدحامشان گم شده ام ...

نوشته شده در جمعه 9 اسفند 1387ساعت 19:06 توسط ح|