X
تبلیغات
رایتل

نمی دانم از بی خوابی شبهای دراز و بی پایان زندگیم است این سکوت و تنهایی طلبیم یا از سر بی ذوقی ذهنم در ازدحام روزهای شلوغ این ماههای کشدار تابستانیم ...مثلم شده است زن آبستنی که نه ماه و نه روز باردار است ولی حالا آنقدر نزاییده جنینش دیگر نمی خواهد بدنیا بیاید .آنقدر بزرگ شده است که دیگر زاده نمی شود بلکه باید بمیرد و تکه تکه شود تا دفع شود . مثلم درست مانند مادری است که آنقدر نزایید که مرد و حالا نقل من است که انقدر ننوشتم از روزهای درهم و برهم زندگیم در این تابستان تبدار و گرم، که دیگر نوشتنم نمی آید و باید آنقدر زور بزنم تا محض رضای خاطر نازنین دوست، ۴ کلمه کنار هم ردیف شوند که خالی از معنایند ولی خالی از لطف نیستند ... 

این روزا! این روزهای عجیب و بی انتها ! آن لحظه که آخرین امضا انصرافم را گرفتم از دانشگاه آخرین رشته ارتباطیم با همه یکسال خاطرهایمان از دانشکده زبان ، از کوچه پس کوچه ها ، از دانشگاه تا شرکت تو و از پارک لاله و ناهار های دونفریمان بریده شد ...انگار قرار بود فقط یکسال در این دانشکده درس بخوانم تا بیشتر روزهایمان در کنار هم عصر شود و سرنوشتمان  به یکدیگر گره بخورد نازنین همسرم... 

حالا این روزا ! در شرکت و در دانشکده جدید نمی دانم چه چیز انتظارم را می کشد ولی من انتظارش را می کشم که سخت محتاج روزهایی از نو هستیم ... 

نوشته شده در جمعه 22 شهریور 1387ساعت 01:19 توسط ح| 10 نظر