X
تبلیغات
زولا

گر گرفته بودم. احساس می کردم در وجودم ، در صورتم، در دستانم و در پاهایم آتشی بر پاست . انگار کوره ایی در همه تنم روشن بود و من در این آتش باید آنقدر می سوختم تا تمام شوم . و قلبم . این قلبم بود که آرام و آهسته دردش همه وجودم را در می نوردید و نفس سخت بود و جانکاه.حالم آنقدر غریب بود  که خودم را هم باوری نبودش...

از یک بعد از ظهر خنده و شوخی به شبی چنین سرد و سخت و دردآور رسیدن خودش دردی بزرگ بود بر همه دردهایم و انتظار طلوع خورشید انگار انتظاری مهال بود و بی انتها...

ولی

در همین شب سرد و سخت و بی انتها، دستانی بود که عاشقانه تیمارم می کرد. دستانی که با صبر و حوصله بر صورتم کشیده می شد تا شاید سردی آب اندکی از تبم را بکاهد. مردی بود در کنارم که با همه خسته گی از روزی پرکار، بیدار مانده بود تا شاید نشانی از بهبودی در صورتم ببیند و من فقط می نگریستم این همه فداکاری را و من چقدر کوچک بودم در آن لحظات در مقابل دریایی از مهر و محبتی که روبرویم روی زمین نشسته بود و می پرسید بهتری!؟

خورشید طلوع کرد و شب تمام شد و حالا امروز نه از تب ، نه از آتش، نه از درد و  نه از هیچ چیز آزار دهنده دیگری خبری نیست . تنها از آن شب برایم خاطره یی مانده است و یک دنیا عشق.

 

***

دوستش داشتم . به اندازه هلیا و بانوی آذری . با گیله مرد و بانوی آذری عشق را فریاد کرده بودم. با هلیا به شهری بازگشته بودم که دوباره دوستش می داشتم . عشقش فریاد نمی کرد ولی وجودت را ذره ذره آب می کرد و می سوزاند.

دیر رسیدم درست مثل همیشه دیر رسیدم و گاهی چقدر در پایان سفر برایم حسرتی ماند و افسوسی بی پایان .

و حالا سخت دلگیرم از اینکه حتی به مراسم تشیعش نرسیدم تا بدرقه اش کنم تا جهانی دیگر، همانطور که او بارها مرا بدرقه کرده بود تا دنیای عشق و زندگی ....

روحش شاد که روحم را هربار نام هلیا را زیر لب زمزمه می کنم روحم شاد می شود...

سایت مرحوم ابراهیمی...

نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1387ساعت 14:41 توسط ح| 1 نظر

می خواهم یک چیزکی بنویسم که خودم هم نمی دانم چیست. انگار دلم می خواهد بنویسم از چیزهایی که نمی دانم چیستند . باز از همان روزهایی شده که کلمات در مغزم رجه می روند و هر کدام مرا به والسی دو نفره در دشت به انتهای کاغذهای سفید روی میز، دعوت می کنند و بالاخره من به ناچار ، دعوت یکی از آنها را قبول کردم و به وسط پیست آمدم . حالا مانده ام با این همه کلمه که در مغزم ردیف شده اند چه بسازم که هم خدا خوشش بیاید هم بنده خدا...

 عباس معروفی را که می خوانم رسما حالی به حالی می شوم که به کلماتم مجال بودن بدهم و این چند خط کوتاه از معروفی نازنین :

برهنه بودم. یک شاهزاده برهنه که یک چشمش دنبال آن دختر گیس‌بلند سفید‌پوش بود و چشم دیگرش در بین آدم‌ها می‌گشت تا شاید غافل شوند و فرصتی پیش آید که من بتوانم خودم را به ساختمان آن‌سوی حیاط برسانم و لباسی، چیزی پیدا کنم و بپوشم.
تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفید‌پوش پر شده بود: «اگر می‌خواهید، با من بیایید.» و انگشت‌های کشیده‌اش را زیر پستان چپش کشید و انگار که نقاشی می‌کند، تاش رنگ را کش داد در گودی کمرش.
موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور صورتش، و دستی کمرنگ – بگویی نگویی – به لب‌ها و چشم‌هاش کشیده بود که مثلاً بی‌رنگ جلوه نکند، شاید هم هیچ آرایشی در کار نبود و من رنگ آلبالویی لب‌هاش را ماتیک تصور می‌کردم، و سایه‌ی کمرنگ بالای پلک‌ها یا برجستگی گونه‌هاش را نم رنگی می‌دیدم. و چه فرق می‌کرد؛ زیبا بود.
آنقدر زیبا بود که وقتی چشم ازش برمی‌داشتم دلم از همه‌چیز سرمی‌رفت. پیرهنی ساده و سفید پوشیده بود، و بند کمرش را از پشت پاپیون کرده بود و تو می‌توانستی اندام ترکه‌اش را در میان مهمانان با نگاهت بلغزانی تا همین‌جور مثل پروانه بال بال بزند، برگردد، روبروت بایستد، لبخند بزند، و انگشت کشیده‌اش را زیر پستان‌ چپش بکشد: «اگر می‌خواهید، با من بیایید.»
همین بود که من هم دنبالش راه افتادم و به زحمت از میان مهمانان خودم را بیرون کشیدم...
...
مثل کودکی گرسنه صورتم را می چسبانم به شیشه شیرینی فروشی  عباس معروفی و با حسرت به دنبال ادامه داستانش می گردم ....

ولی هیچ چیز عایدم نمی شود و برای تسلای این روح خسته  و تنها دعوت این کلمات بی قواره را قبول می کنم و تند و سریع خودم را به وسط پیست می رسانم ولی خنده ام می گیرد که هیچ نمی دانم قرار است چه بنویسم و چه بسازم چون اصلا قرار نیست چیزی بنویسم....

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد 1387ساعت 18:10 توسط ح| 4 نظر

سالها می گذره از اون شب تنها و تاریک توی اتوبان صدر که بر خلاف جهت حرکت ماشین ها پیاده کنار بزرگراه راه رفتم و امروز باز حال و هوای ابری روزهام منو کشید کنار بزرگراه مدرس ...

ولی اینبار نه برخلاف که در جهت اونا حرکت کردم . مثل یه موج آروم و آهسته توی دریای مواج . گاهی باید در جهت شنا کرد شاید که زندگی بر روی غلتک آروم خودش برگرده ...شاید بارون بزنه در روزهایم...

همیشه خیلی زود دیر میشه و دلم ابری ابری این روزها ...

نوشته شده در سه‌شنبه 7 خرداد 1387ساعت 23:39 توسط ح| 1 نظر

زندگی همه آدمهای دنیا یه روزی از روزهای خدا شروع می شه و این سر اغازیه برای بودنشون . برای هست شدنشون...


ومن امروز برای ۲۱ امین بار هست می شم  و یکبار دیگه هست شدن از همه نیستی رو تجربه می کنم . ولی عجیب ترین زادروزم در این ۲۱ ساله چون تا امروز همیشه شب زادروزم دلم می گرفت و هوای گریه می زد به سرم ولی امسال حال عجیب و شادی دارم . می خندم و آواز می خوانم و این ها همه از حضور گرم تو در زندگی ام سرشار می شه...ممنونم...

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 خرداد 1387ساعت 09:45 توسط ح| 14 نظر