چنان بی هوا بالا و  پایین می برتت که نمی فهمی کی توی اوج بودی و کی سقوط کردی . کارهای خدا عجیبه خیلی عجیب ... دوست دارم بنویسم ولی انگار قلم با من همراه نیست...هر چیزی یه قصه یی داره ....
نوشته شده در پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1387ساعت 19:18 توسط ح| 6 نظر

 

رفته بودم برای دیدنش به مدرسه . وقتی از دور من رو تو راهرو های مدرسه دوید و خودش رو در آغوشم انداخت. سعی می کرد فارسی حرف بزنه و خودش رو از همیشه بیشتر بهم نزدیک کنه. کنار نشست. به معلم هایی که می اومدند به دیدنم چشم غره می رفت و من به این حسودی کودکانه اش در دلم می خندیدم...

- خانم من تابستون به عشقم می رسم !

- عشقت ؟

- آره ، برای همیشه بر می گردم به لبنان. باید امسال قسم بخوری که بیای. با همسرت هم بیای. من از الان منتظرتونم...

سارا پرید وسط حرفهاش که ما هم منتظرتونیم خانم. منم بر می گردم لبنان. دلم به این همه عشق به وطن حسودی کرد...

در آغوش فشردمشون و با قول و قرار برای تابستون ترکشون کردم.

ولی از پنج شنبه مطمئنم نه من می رم به لبنان نه نور و نه سارا .... درگیری های خیابونی و باز نابودی بیروت شهری که معروف به زیبایی...چطور می تونم به نور بگم که دیگه تابستون نمی تونه بر گرده ؟!؟!؟!؟

نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط ح| 2 نظر

خسته و بی حوصله تر از همه ی دنیا نشستم توی تاکسی. طبق معمول چشم دوختم به خیابونا و سرم و تکیه دادم به شیشه. تو حال هوای خودم بودم و اردیبهشت رو برای خودم معنی می کردم که صدای اشک های خانم محترمی که کنارم نشسته بود و دلداری خانم کناریش به زور من رو از مرور همه ۲۱ سال گذشته زندگی ام بیرون کشید .

- شش ماه که عقد کردیم . ولی هیچ در هیچ . انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده . هیچ چیزی در وجودم تغییر نکرده . هیچ تعهدی بهش ندارم. البته تا تعهد رو چی معنی کنی. تعهد فقط جسمی نیست . روح من، سرکشانه به هر کجا که می خواد پرواز می کنه و به هر کسی تعلق داره جز به مانی .

اشک می ریخت و برای دوستش از روزهای خسته کنندش در کنار همسرش تعریف می کرد و دوستش صمیمانه سعی می کرد آرومش کنه...

- تو نمی خوای آدم بشی؟ مگه مانی رو خودت نمی خواستی؟ مگه یکسال با هم دوست نبودین؟ خودت به خانوادت معرفیش کردی . خودت با همه چیزش ساختی و همراهش شدی. بس کن دختر. با خودت و زندگی ت بازی نکن. مانی را به بازی نده. خیانت فقط این نیست که بری با مرد دیگه یی بخوابی! فکر کردن و حرف زدن در مورد مردهای دیگه هم خیانته ! تو باید به همسرت تعهد داشته باشی .

-دوسش نداشتم...

ممنون آقا پیاده می شم. دیگه برای قابل تحمل نبود . تصور اینکه دختری به این جوونی بدون عشق و علاقه ازدواج کرده باشه برام درد آور بود. قبل از پیاده شدن خیلی آروم گفتم:

عشق تعهد می آورد هم جسمی و هم روحی ولی تعهد، عشق نمی آورد. سعی کن همسرت رو دوست داشته باشی .زندگی بدون عشق مرگ آوره....

مابقی راه رو تا خونه پیاده گز کردم و به دختری فکر می کردم که بعد از یکسال دوستی هیچ علاقه یی به دوست پسرش نداشته ولی خواسته که همسرش باشه و حالا هم هیچ علاقه و کششی نسبت به همسرش در خودش حس نمی کنه .این زن هیچ تعهدی در خودش نسبت به اون نداره و به راحتی به مرد دیگری فکر می کنه...

همه تنم یخ کرده بود. از این همه جنایت . گاهی آدمها ناخواسته بدترین جنایت ها رو مرتکب می شن ! کاش کسی بود و بهشون می گفت که جنایت فقط آدم کشی نیست ، تجاوز نیست ...

 

نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت 1387ساعت 11:33 توسط ح| 2 نظر

«تو را صدا می زنم، در پس کوچه های زندگی،نگاهی می کنی رو به سمت پژواک و ...  این گونه ابدیت آغاز می شود »

الیزابت بنت و دارسی در فیلم غرور و تعصب

 

مقصد ... ! از جلوی حلیم حاج مهدی که رد می شویم همه خاطرات بی انتهای همه بعد از ظهر های سرد زمستان جلوی چشمانم زنده می شود . همه روزهای سرد برفی ! همه بعد از ظهر های سرد، پارک کنار پمپ بنزین و یک حلیم یک نفره برای دو نفر و پای پیاده و صدای خنده یی که همه درخت های خیابان ولیعصر را از خواب سرد و سخت زمستانی بیدار می کرد...دلم برای آن روزها تنگ می شود. نگاهت می کنم. تکیه دادی به پشتی صندلی و چشمانت را بسته ای . و من در این همه بیداری دنبال همه روزهای گم شده یمان می گردم در این روزهای گرم بهار...

خانم ز.س برایم می گوید که ابدیت مثل پاندول ساعت رفت و برگشتی است و من برایش ، نرسیده به پارک پیغام می فرستم، که من در این حرکت رفت و برگشتی معلقم و سرگردان. به تو نگاه می کنم و تو بزرگ ترین دلیلی برای ایستادن جلوی این پاندول ساعت ...

صدایت می کنم. نگاهم می کنی. حرکت عقربه های ابدیت می ایستند و اینگونه زندگی آغاز می شود ...

پ.ن:عجیب دلم برای انجمن کودکان کار تنگ شده . برای کوچه پس کوچه های مولوی. برای فرید و امیر که نگاههای معصومشان وقتی فیلم بادبادک باز را می دیدم در یادم زنده شد. یاد شکیلا و شیلا. دلم برای کودکانم تنگ شده و من چقدر درگیر روز مَرگی شده ام این روزها . همین روزها می روم مولوی ...

پ.ن:گاهی زندگی آنقدر عجیب و بی انتها پیش می رود و آغاز می شود و به انتها می رسد که همه لحظات را کیش و ماتی. روزهای عجیب است و بی انتها و امسال زاد روزم انگار قرار است روزی فرای همه ۲۱ سال گذشته باشد...

پ.ن:اولین بار سه سال پیش ورژن هندی ـ آمریکایی اش را در انگلستان دیدم . و سال قبل ورژن انگلیسی را در ایران. فیلم غرور و تعصب رو دوست دارم...انگار گاهی روزهایم در غرور می سوزد و تعصبم برای زنده ماندن ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1387ساعت 20:58 توسط ح| 2 نظر
نوشته شده در پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387ساعت 15:58 توسط ح| 3 نظر