X
تبلیغات
رایتل

حس عجیبی بود، خیلی عجیب. ساعت ۱۰ اس.ام.اس زد که ۱۱:۳۰ می یام دنبالت و من دلشوره عجیبی گرفتم. نمی دونستم چی باید بپوشم یا حتی چی باید بگم. حتی دلم می خواست دستم و بزنم زیر چونه ام و مات نگاهش بشم. دلم براش به اندازه همه دنیا تنگ شده بود! ۵ سال کم مدتی نبود. ۵ سال هر روز و هر شب با هم بودن وابستگی عجیبی برام ایجاد کرده بود بهش. و حالا ۷-۸ ماهی می شد که نه دیده بودمش نه صداش و شنیده بودم. دلم تاپ تاپ می کرد...

چند بار توی آینه خودم و نگاه کردم. می ترسیدم که ایرادی داشته باشم. دلشوره عجیبی بود. رفتم سر کوچه. منتظرش بودم. از پشت سر بوق زد. برگشتم. خودش بود. خود خود خودش. همون زینب همیشگی من! با همون لبخند همیشگی . چشماش برق می زد...

 چرخ چرخ چرخ...پارک جمشیدیه...بالای کوه. آرامش و دل آروم من ...دلم آروم گرفت...انگار همه روزهای سردی که بدون او گذشته بود یهو رخت بر بست و آروم شدم...

وقتی جای پارک ماشین رو گم کردیم باور کردم هر دو هنوز زنده ایم . گفتم فقط من و توییم که می تونیم جای پارک ماشینمون و گم کنیم و خندیدیم!

جاده خلوت و ترس ما دوتا از تجاوز و قتل و غارت ! هر دو زنده ایم. خاله زنک بازیامون و جیغ زندنا. هنوز زنده ایم .

چقدر زود آرزوم برآورده شد...و من و دلم آروم شدیم و همه سردی روزهام رفت با حضور پر رنگ و گرمش! درست مثل همیشه !!!!!

گرم شدم و امیدوار...ممنونم که با سیلی بهم فهموندی که هنوز زنده ام و دختر آریایی!!!

* کاش می شد لینکت کنم .ولی اجازه ندارم پس نوشته ات را می گذارم اینجا از دیدار امروزمان نازنین دوستم!

امروز ؛

گرمی خاطره و حضور پر رنگش !

بودنش جاری باد.

.

.

--------------------------------------

.

.

.

تو گفتی: فقط از من و تو ِ که ماشین گم کردن بر میاد!

- آره

درست شبیه زیگ زاگ رفتنامون توی راهی که جلومون کشیده شده.

و

دلم برات تنگ شده بود، حسش درست عین سیلی که بعد از خوردنش، دردش توی مغز می پیچه ... !

.

نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند 1386ساعت 22:36 توسط ح| 4 نظر