X
تبلیغات
زولا

باز این سکوت لعنتی انگار سایه انداخته بر من و زندگی من .باز انگار برف بارید و من نباریدم. حالا در رویاهایم،در کابوسهای شبانه ام بدنبالتان می گردم و نمی یابمتان. شبی خواب می بینم که آزاد شدید! هر سته تن و شبی خواب می بینم که اعدام شدیدهر سه تن و من چه غریبانه در این میانه زاری می کنم برای روزهایی که نیستید و باید می بودید...انگار باز این برف مهر سکوت بر لبم زد و مرا به مذهب سکوت خواند ولی این سکوت تا کی؟!؟ حالا دیگر همه جای این شهر لعنتی برایم خاطره است. از درآباد که تو را آخرین بار دیدم سعید تا مولوی که هر هفته شنبه های سال قبل را با تو درس زندگی دادم به کودکان کار. حالا از سالهاست که به خانه هنرمندان نرفته ام رفیق. حالا مدتهاست که انگار من هم مرده ام عزیز. این مهر سکوت و این حس تنهایی. این کابوسها و بد خوابی ها. نمی دانم برای چه چنین نگرانم. شاید باید بیش از این نگران بود و کاری کرد ولی شاید نگرانی من هم و او هم و همه ما هم اقدامی شد علیه امنیت ملی. برف بارید. برفی سفید و نو و کاش سفیدی این برف بر سیاهی دل حاکمان می نشست و آزادی سرودی دیگر می خواند.ولی نخواند حتی برای سه یار دبستانی در بند امیرکبیر. انگار این روزهای سرد همه عالم و آدم با ما قهر کرده اند که چنین در این سرمای می لرزیم و می ایستیم. ولی انگار ایستادن و ماندن مذهب ماست و اندیشه ما.دل تنگ است آنقدر تنگ که حتی برای کلامی هم جایی نیست. حال شاید این دلتنگی هم شد تشویش اذهان عمومی چرا که شمایی را که به اوین بردند دلتنگ دختران و پسرانی بودید که کار می کردند و شما می خواستید همه به یک اندازه سهم داشته باشیم از سرزمینمان...حالا شاید همه ما شدیم مرتد و بی ایمان که کسانی که نمازشان را دیده بودم، گفتندکه کتب ضاله همراهشان بود شاید به کتاب درس و مدرسه و دانشگاه می گویند.آنقدر این سکوت بر من مسلط شده است که دلم می خواهد به کناری بخزم و زانو در بغل بگیرم و ثانیه ها را بشمارم. یک ،دو،سه،...نه نه دیوانه می شوم! باید مرا به تیمارستان ببرید و برایم مشتی قرص آرامبخش و خواب آور تجویز کنید تا شاید یادم برود که امتحانات ترم دبیرستان ها شروع شده ولی تو حالا امتحان مردانگی پس می دهی نه فلسفه و منطق. حالا انگار می خواهم با پتکی بر سرم بکوبم تا یادم برود مثلا قرار بود این ترم فارق التحصیل بشوی و برای خودت آقای مهندس ولی حالا؟!؟! سرم را زیر برف می کنم تا صدایت از یادم برود که سخن گفتی با من و چقدر همه  دلنگرانت هست این روزها. مرا به تیمارستان که نه مرا به تپه های اوین ببرید . شاید آنجا بویی از رفیق و دوست و آشنا بشنوم . شاید آنجا کمی این سکوت و بغض بشکند و من بعد از یک ماه و چند روز و چند ساعت گریه کنم شاید که دلم مثل دل آسمان آرام بگیرد.حتی اگر این گریه اقدامی است علیه همه حکومتم است بگذارید که گریه کنم که شاید این گریه به خشمی بدل شود و این خشم به جوششی و این جوشش به نا کجاآباد تاریخ...

پ.ن: شب ها و روزها می گذرد...ولی انگار زمان برایم ایستاده است آنقدر محکم و استوار که گویی نیستم و نیستی و نیستند...سکوتم را بی تفاوتی نخوان که سکوتم سرشار است از همه نا گفته های تاریخ بشری...

پ.ن: گاهی انگار باید به اصل خود بازگردی تا شاید کمی این جان نا آرامت آرام بگیرد. بازگشتم به سرزمین پدری شاید که کمی سکوت روزهای پدربزرگ ندیده ام مرا به سکوتی دیگر بخواند.تنفس در هوای شهر بی آلایش کمی آرامم کرد ولی نمی دان باز این برف با من چه کرد. همیشه برف برایم غم داشت و دلسردی از روزها...و باز هم..

نوشته شده در جمعه 14 دی 1386ساعت 12:05 توسط ح| 9 نظر