X
تبلیغات
رایتل

کوچه ها منتظر بانگ قدمهای من اند
 گوشها منتظر بانگ نفسهای تو اند
 تو از این برف فروآمده دلگیر مشو
 تو از این وادی سرمازده نومید مباش
 دی زمانی دارد و
زمستان اجلش نزدیک است

با تو حرف می زنم شاید کمی و اندکی این جان نا آرامم آرام بگیرد از همه روز سرد و شب یلدا. ولی صدایت مرا آشفته می کند و نگران تر. دلم بی تاب است خواهر جان! خیلی بی تاب. نگرانم .از پس همه این لحظات نگرانم. یادم به یاد قلمت می افتد که معجزه گر است. یادم به یاد مطلبت می افتد که برای زنانی نوشته بودی که پشته دیوار های اوین عاشق می شوند. یادم به خودم می افتد و به تو و به سمیه و به سمیرا و به همه زنانی که پشت دیوار های اوین عاشق می شوند. انگار این دلشوره و دلهره با ما بدنیا آمده است و قرار است با ما جاویدان شود. ترس از هر زنگ و ترس از بستن چشمها وای پروانه چه بی تابم این روزها! دلم می گیرد و چشمانم می گیرد ولی به کدام دلیل محکومیم به شکنجه یی مضاعف؟!؟! به دلیل زن بودن ؟!؟ نه این دلیل کافی نیست پس تو برایم بگو به کدام دلیل محکومیم به زیستن با درد؟!؟!؟

همه لحظاتم آبستند از یک حادثه و یک فریاد. صورتها! نگاهها! صداهها! واقعا نمی خواهند دمی و درنگی ما را با حال خود رها کنند؟!؟! قدم از قدم که بر می دارم قدمهایشان از من پیشی می گیرد و من می مانم و یک دنیا غم...تو به من بگو چطور می شود این روزها را فریاد زد و این شام را سحر کرد؟!؟!

پ.ن: ماهها با این متن پروانه زیسته ام ...می خواهم یکبار دیگر بخوانمش :

برای زنانی که پشت دیوارهای اوین عاشق می شوند


نمی دانم چند بار چشم به راه بوده ای و نگرانی ات را روی دروازه های آمدن ها و نیامدن های او که دوستش می داری نقش زده ای . نمی دانم برای کدامین عشق و برای کدامین نگاه بی تابی شب هایت را تنها نشسته ای ، اما دیشب زنی به خانه ام بود که من در لحظه به لحظه انتظارش ، نگرانی اش و بغض هایش سالهای انتظار و ترس و تنهایی را باز مزه مزه کردم و سکوت سهمگین خانه هر دوی ما را تا آخر دنیای آرزوهایی برد که هیچ گاه برآورده نشد. دیشب زنی به خانه ام بود که همسرش دیروز به جرم بی جرمی بازداشت شده بود . دیشب این اولین تجربه او بود که باید تا صبح پلک نزند و انتظار را بالا بیاورد . دیشب دوباره قصه های سالهای بازداشت،‌انتظار، عاشقی و همیشه متهم بودن را برایش گفتم . نگاهش کردم و آرام گفتم این ابتدای راه است عزیزم . تو همسر مردی شدی که نمی تواند ببیند و ساکت بنشیند ، می دانم که جامعه به لجن کشیده مان دیگر حتی نمی بیند و نمی داند و نمی خواهد بداند که زندان رفته ها برای شرافت و انسانیت به زندان می روند اما تو می دانی که عشق تو برای کدامین کلام با قلم های میله های سلول های اوین آرمان هایش را روی جدار کبره گرفته انفرادی طرح می زند تا به تو ، به من ، و به انسان ثابت کند هستند کسانی که می بینند و دم فرو نمی بندند. باید دوام بیاوری . باید فکرکنی یک سال دیگر هم چشمانت رو به اوین انتظار می کشند و انتظار یعنی عاشقی . باید بپذیری طعنه ها را ، تنهایی ها را ، باید بپذیری بی رحمی ها را مثل سایه زیستن را باید یاد بگیری اگرمی خواهی عاشق بمانی . باید یاد بگیری نفس بکشی، عمیق عمیق و ادامه بدهی زندگی را . باید یاد بگیری روی دوپای نحیف خود دویدن را تا آخر خط تجربه کنی


دیشب تنهایی یک زن بغض ام را شکست کنج حیاط زیر چراغ مهتابی و یاد زنانی افتادم که سال هاست انتظار را پشت میله های زندان عاشق می شوند . یاد مادرانی افتادم که همه ‌آنچه از پسران شان برای شان مانده یک کیسه سیاه است از لباس و ساعتی مچی که روی دقیقه های اعدام از حرکت ایستاده است . یاد زنانی افتادم که هرگز هیچ نویسنده ای از این پا و آن پا کردن هایشان پشت در های اوین زیر برف دی ماه ننوشته است . دیشب یاد زنانی افتادم که بغض خود را تنها برای دیوارهای زندان قهقه می زدند، یاد زنانی که شصت و هفت بار اعدام شدند و نامشان در هیچ فهرستی چاپ نشد
دیشب زنی کنارم بود که مثل آونگ طول و عرض اتاق را اشک می ریخت . وقتی نام معشوق را تکرار می کرد من آرام زیر لب لالایی می خواندم برای کودکی که هرگز متولد نشد .... دیشب من در آینه به چشمان خسته و بی رمق خود خیره شدم و یک عمر عاشقی را پشت ناوک های چشم او دوباره عاشق شدم
پی نوشت
هرکس که تورا پس از من ببوسد
بر لبانت
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته امش
نزار قبانی
نوشته شده در دوشنبه 3 دی 1386ساعت 13:58 توسط ح| 12 نظر