X
تبلیغات
رایتل

یادم به حرفت می افتد که حالا دیگر هیچ جا برای ما امن نیست ! باید شب هم در دانشگاهها بمانیم. می خندیم و سرخوشیم از تجمعی که بدون بازداشت به پایان رسیده است. آمده بودیم برای آزادی بهنام سپهروند و آرمان صداقتی و مازیار سمیعی . هنوز خنده بر لبمان نشسته که می ماسد.برایت پیغامی میرسد: علی عزیزی بازداشت شد...

امیدواریم  به آزادی ! می گویند برای آرمان و بهنام و مازیار قرار وثیقه صادر می شود . نشسته ایم برای آزادیشان. سرخوشیم و شاد ولی علی نیکو نسبتی بازداشت شد...

سرمستیم از توقف حکم دلارام . تبریک می گویم و شادیم و باز خبر کوتاه است . مریم حسین خواه بازداشت شد...

هنوز در شک وثیقه صد ملیونی مریم حسین خواهیم که باز کلاغ های شوم بر سرمان فرود می آیند. جلوه جواهری بازداشت شد...

می رویم به استقبال 16 آذر و روز دانشجو. سعی می کنیم دلهره را در دل ها حبس کنیم و لبخند و امید را به یکدیگر هدیه  بدهیم. در جوش و خروشیم که خیلی آرام در گوشهها زمزمه می شود سعید حبیبی و جمعی دیگر از دانشجویان چپ گرا بازداشت شدند. باورش سخت است. یادم به یاد سعید می افتد . نشست دفتر تحکیم وحدت. به احترامش از صندلی بلند شدم. لبخندی زد. صحبتی کرد و رفت و حالا سعید در بند است و ما ...

امروز 13 آذر است و تجمع نه به جنگ. از صبح آبستن است لحظاتمان از دلهره و تشویش . خبر می رسد ! نه حالا دیگر دانشگاه هم امن نیست ! دانشجویان چپ گرا را از داخل دانشگاه بازداشت می کنند و به نیرو های امنیتی بیرون دانشگاه تحویل می دهند...

دلم می گیرد...نه دوست من ! حالا دیگر دانشگاه هم امن نیست. حالا انگار هیچ جای این سرزمین برایمان امن نیست. یادم به یاد همه زندانیان در بند می افتد ! تکاپوی علی نیکو نسبتی برای آزادی، شوق و شور همیشگی مریم حسین خواه برای نوشتن، صبر جلوی جواهری ، کلام نافذ سعید حبیبی، محبت های جاویدان علی کلایی و شور شوق امیر مهرزاد برای مبارزه...دلم می گیرد. هنوز مانده چند طلوع خورشیدی تا 16 آذر ولی انگار قرار است ...

دیگر دانشگاه هم امن نیست . دیگر شاید خیابانها هم امن نیست. دیگر هیچ جا برای ما امن نیست. برای آزادی امن نیست. برای دانشجو، معلم و کارگر امن نیست... انگار این سرزمین برای کسانی امن است که به آن خائن اند و وطن فروش. یادم به عکس آقای رئیس جمهور می افتد زیر تابلوی خلیج عربی ! یادم به بزغاله خواندن مخالفان می افتد! یادم به سگهای محافظ می افتد که رضا ولی زاده را به اوین دعوت کرد...یادم به یاد دانشجو می افتد...

یادم به یاد آزادی می افتد...بیاد بازداشت...با خودم می گویم آزادی بازداشت شد....یادم می افتد همه این اتفاقات از ۸ آبان تا ۱۳ آذر ! در عرض شاید یکماه...

پ.ن: حالم خوش نیست...انگار چیزی وجودم را می خراشد...انگار همه دنیا به من پشت کرده است...کاش کمی هوای آزادی در رگانم جاری می شد ولی دریغ و صد دریغ ....

پ.ن: کم کار شده ام...کوهی از کلمات در من انبار شده است و من ساکتم ...سکوتم نه از سر فراموشی که از درد است...درمانی نیست؟

 پ.ن:دوستان!یاران و اعضای انجمنهای اسلامی دانشگاههای سراسر کشور، آنچه رفت نه عامل یاس، که خود دلیلی است که اکنون با هم به گفتگو بنشینیم. ما را اینک عزمی راسخ باید که از کیان وطن چنان که سزاوار فرزندان آزادیخواهش است دفاع کنیم و سرود همبستگی بخوانیم که این فضای تاریک و تار نه مقتضای امروز است که تاریخمان سرشار است از روزهای سرد.فکرتی نو باید...

پ.ن: دوستان نازنینی که قلم زده اند از سردی این روزها !

رشید اسماعیلی (برای دوستان چپ )، پروانه وحید منش (...)، بهزاد مهرانی (درویشیان بخند)، عطیه وحید منش (یاد روزهای عاشقی بخیر)...

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر 1386ساعت 10:33 توسط ح| 10 نظر