X
تبلیغات
رایتل

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
گفته بودم دیگر
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است

من می روم...باورکن که من می روم. تنهاییم را به من پس بدهید ... تلفن ها خاموش. آدرس ها عوض. من می روم...دیگر هیچ نشانی از من هیچ جای این دنیای پر ادعای آزادتان نخواهید دید. دنیای که اسمش آزادی است و روشنفکری ولی هیچ جایش نه آزاد بود نه روشن که تاریک ترین دنیا ها بود. من می روم...اندکی درنگ کن تا اخرین کلامم را بگویم چنان می روم که هیچ نشانی از من هیچ کجای دنیای ادعاهای تو خالیتان نبینید. چنان می روم که امروز با اشکانم همه خیابان های شهر را رفتم. دویدم. نفس نفس زدم. من و اشکهایم هیچ آشنایی نداشتیم در این شهر . هیچ نشانی نگذاشتیم. حتی عق زدن هایم از سر  دردم، هم هیچ نشانی برایتان نگذاشت . انگار که آبستنم از همه دردهایی که شما به وجودم آرام آرام تزریق کردید.من آبستن دردم و چه بد ویاریم در این شب تنهای بی پایان.ویاری تلخ و جانکاه. انگار که می خواهم بمیرم از این همه درد بی درمان...

من می روم ...عجله نکن. نیازی نیست که تو مرا برانی که من خودم می روم از این دنیای درهم  مبهم انگ های بی پایانتان. می می روم. عجله نکن. ندیدی چطور دویدم همه شهر را در پی نگاهی آشنا. دستها سرد بود ونگاهها  خشن ولی به کدام جرم؟ به کدام دلیل؟ ویار می کنم که این گوشی  تلفن را به انتهای نیستی بفرستم چون دیگر نمی خواهم دیگر  هیچ صدایی بشنوم از هیچ کس حتی تو ! نه هیچ نگو فقط گوش کن. تو ام بد کردی با من . آره تو. تویی که اجازه خواستی برای صدا زدن نامم... ولی ناگهان رفتی بی خداحافظی...

من دارم می روم...هیچ نگو...هیچ نشو...دیگر جایی برای من نیست در این دنیای  ازاد شما که از هر دنیایی زندان تر است...هر دنیایی تاریک تر است این دنیای روشنفکری شما...

کجا بودین وقتی من و اشکهام ، من و دردهام جا می ماندیم در این شهر غریب...تلفن ها خاموش ، آدرس ها عوض...پیش بسوی تنهایی پر عصمت ام که بی رحمانه به یغما بردینش...می روم عجله نکن همین چند خط را بخوان...تمام شد برای همیشه...بدرود دنیای مردان و زنانی که فقط نام آزادی را به دوش می کشیدین و هیچ از آن نمی دانستید...

پ.ن:نمی دانم چرا ولی دوست بی نامم شعرت عجیب به گریه ام انداخت در انتهای این روز بی انتها...نمی دانم کیستی ولی چه دلنشین بود...ممنونم...

پ.ن: خط موبایلم را واگذار کردم...تمام شد...همین!

پ.ن:فردا اولین روز نمایشگاه عکس است...شاید یک نگاه ما شادی کوتاهی باشد برای آن کودکان...

نوشته شده در یکشنبه 15 مهر 1386ساعت 00:46 توسط ح| 11 نظر