X
تبلیغات
رایتل
مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ، خفقان !

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم :

- آری !

‌با شما هستم !

این درها را باز کنید !

من به دنبال فضایی می گردم :

لب بامی ،‌

سر کوهی ،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم .

آه !‌

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد !‌

من هوارم را سر خواهم داد !

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند !‌

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

فریدون مشیری  

پ.ن : باید بنویسم ولی نه دلی هست نه رمقی...            

نوشته شده در شنبه 14 مهر 1386ساعت 02:24 توسط ح| 3 نظر