X
تبلیغات
رایتل

سرم گیج می رود. عجیب و مسخره. بی دلیل و بی پایان.تکیه اش می دهم به شیشه ماشین. چشمانم را می بندم. گیج می روم.چرا؟!؟! من که به دیوانگیم معتاد بودم برای چه مرا در نی نی چشمانت غرقم کردی در آن شب در میان آن همه جمع. درست وسط آن همه جشم در نی نی چشمان تو گم شدن ...

می خندم با صدای بلند می خندم.راننده تاکسی بر می گردد و بی مهابا زل می زند به من. خانم؟! جوابش را نمی دهم. در حال خودم بودن را به هیچ نمی دهم درست در این لحظاتی که همگی آبستند از تو. از حضور تو درست در آن لحظه . آن لحظاتی که من می گریختم از حضور نزدیک تو ولی تو بودی درست آن قدم آنسوتر و من چه ابلهانه می خندیدم.به گریختنم از تو . از خودم. از او. از آن دیگری...

می دانی من چه ابلهانه به زندگیم می نگرم . چرا؟!؟!؟ از این همه حس های متفاوت به خودم، به تو، به او، به آن دیگری. چرا من اینگونه احمقانه زیسته ام تا به امروز. برای چه و برای که زیسته ام تا به امروز. نه خواهش می کنم اوی عزیزم! دلگیر نشو. نوجوانیم همراه شد با بودن تو ...و حالا تو می روی به سوی زندگی تازه و من چه شادم. انگار دنیا در دستان من است وقتی می گویی می روی به دنیایی تازه. برایت بهترین ها را می خواهم اوی نازنینم...برو به سرنوشتت اعتماد کن. نگاهم منتظر دیدنت بر فراز قله های بلند است...

من،تو،او، آن دیگری. من در میان این جمع چه غریبانه به زندگیم می نگرم. چه بی تابانه به همه این لحظات می نگرم. به خودم می گویم از کجا به کجا. چه بی قراری دختر. چه بی پناهی ...تو  را میبینم درست در وسط آن جمع. از کنارت می گذرم...از کنارم می گذری. و من چه بی سر و صدا می روم از همه این دنیا. ناکجا آبادش را نمی دانم. دلم نمی خواست اینجا! خراب آباد من جایی باشد برای گفتن از تو، از او، از آن دیگری...ولی زمانه بی وفا بود...

می روم...به ناکجا آباد زندگی.کجاییش را نمی دانم. می روم. تو می آیی؟ نمی دانم . هنوز مطمئن نیستم. من می روم به نا کجا آباد زندگی.سفرم به سلامت ...

یادم رفت بگویم من به دیوانگیم معتادم...

راننده با صدای بلند تکانم می دهد. خانم رسیدیم پیاده نمی شوید. نگاهش می کنم. می گویم آقا معلوم است که من معتادم...جا می خورد. می گویم نه به دیوانگیم معتادم...

می خندد . خانم جان بروید. حساب می کنم و پیاده می شوم. پایش را می گذارد روی گاز و انگار فرار می کند . دنبالش می دوم آقا نگفتید من معتادم؟

کوچه ساکت است و خلوت. می نشینم وسط کوچه. زل می زنم به انتهای آن. ماشین ها با سرعت می روند. دور می شوند و من چه ابلهانه انتظارت را می کشم در تنگنای جاده ... چرا؟ برای چه عاقلم کردی؟ درست در آن جمع بی انتها...حالا باز می روی!و من عاقل می شوم. بمان که من به دیوانگیم معتادم...

پ.ن:و سومی که بود که گریه می کرد...؟ ما که دو نفر بیشتر نبودیم...

پ.ن: درست در این روزهای پر آشوب چه دل من بی قرار است...اینجا نباید خصوص می شد ولی شد...ببخش...به زودی می نویسم...

نوشته شده در سه‌شنبه 10 مهر 1386ساعت 01:06 توسط ح| 1 نظر