X
تبلیغات
رایتل

سران نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی ایران در پی ایجاد حصاری مستحکم در اطراف مرزهای سیاسی ایران هستند. این مسئله از گفتگوهای انجام شده در همه نشست هایی که اخیرا انجام شده است کاملا مشخص است. بنابر تعهداتی که کشور های حاشیه دریای مازندران در گفتگوها  و نشست ها اخیر داده اند و در قبالش امتیازاتی از دولت جمهوری اسلامی ایران گرفته اند، اجازه حمله از خاکشان را به ایران نخواهند داد. از طرفی در مرزهای شرقی پاکستان و افغانستان ، دو کشوری هستند که پایگاههای مناسبی خواهند بود برای امریکا جهت حمله به ایران. دولت ایران با حمایت های بی دریغش از دولت حامد کرزای همواره سعی در جلب نظر دولت افغانستان و ایجاد روابط برادرانه ودوستانه با این کشور را داشته است. با بودجه ی که چند روز اخیر نیز بتصویب رسیده است برای کمک به افغانستان ایران به این هدفش نزدیک تر خواهد شد و اعلام عمومی عدم رضایت دولت افغانستان برای استفاده از خاک کشورش برای حمله به کشور های همسایه ایران را به هدفش خود نیل داده است .از طرفی پاکستان نیز کشوری است که منافعی زیادی  از همژیمانی با  ایران عایدش می شود و نوع حکومتش،دیکتاتوری، همه و همه دولت مردان ایران را به جلب حمایت مشرف امیدوار می سازد.

آغاز درگیری در مناطق شمالی عراق ،دخالت دولت ترکیه برای مقابله با کردهای عراق و درگیر شدن ارتش امریکایی مستقر در عراق همه و همه به دولت ایران این فرصت را می دهد که برای مدتی جنگ قریب الوقع ایران و امریکا را به تعویق بیاندازد. سران سیاسی و نظامی دولت ایران، از جمله  سران سپاه پاسداران مدتی است در پی یافتن فرصتی مناسب هستند که بتوانند با  توسل به آن، برنامه هسته یی  خود را پیش ببرند و راه حل مناسبی برای جلوگیری از شروع جنگ در ایران بیابند. بعد از رایزنی های بسیار سران دولت ایران به این نتیجه رسیدند که جنگ های داخلی  و درگیری درعراق مناسب ترین راه برای درگیر ساختن امریکا و کاخ سفید در عراق است . بنابر این با گفتگو های پشت پرده با سران حزب پژاک (پ.ک.ک) و متحد استراتژیک خود، سوریه، مناسب ترین شرایط را برای ایجاد جنگ و درگیری بین کرد های عراق و ارتش ترکیه بوجود آوردند. با شروع این درگیری ها و بخطر افتادن منافع امریکا در شمال عراق بعنوان نیروی نظامی که وظیفه تامین امنیت را در این کشور بعهده دارد، تمرکز نظامی امریکا به شمال عراق منتقل خواهد شد . در این میان سوریه با حمایت از ارتش ترکیه برای حمله به مناطق کردنشین عراق و مقابله با حملات نیروی های کرد نقش خود را بازی خواهد کرد و آتش این درگیری ها را افزایش خواهد داد. از طرفی،چندی قبل یکی از سران سپاه پاسداران امریکا را مسئول ایجاد نظم و  امنیت در عراق خواند. بنابر این  بنوعی امریکا را مسئول مقابله با درگیری های ایجاد شده در شمال عراق معرفی کرد .پذیرش استعفا علی لاریجانی بعد از چندین بار مطرح شدن آن و جانشین شدن سعید جلیلی که ازمعتمدان رهبر جمهوری اسلامی ایران است ، حاکی از تغییراتی در نگرش سیاسی و نظامی ایران در مورد پیگیری پرونده هسته یی و مقابله با امریکا است.علی لاریجانی که همیشه خواستار گفتگو برای حل این مناقشه سیاسی بود حالا جایش را به مردی داد که از لحاظ عقاید سیاسی بسیار به محمود احمدی نژاد،رئیس جمهور ایران شبیه است.

بنابر این ایران فرصت کافی خواهد داشت که پرونده هسته ایش را به جایگاهی که خواهنش است برساند و از حمله نظامی امریکا نیز در امان بماند.گفتگوهای پشت پرده و امتیازاتی که به کشور های همجوار در این مدت داده شده است همه و همه حاکی از آینده نگری دولت ایران و خواست درونیش برای جلوگیری از این جنگ خانمانسوز است.

 

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1386ساعت 00:17 توسط ح| 5 نظر

دراز کشیده یی و خیره شدی به نا کجا آباد زندگی. نگاهت می کنم. خودت را به خواب می زنی. ولی من از رو نمی روم باز خیره می شوم در خطوط درهم و مبهم صورتت. روی بر می گردانی که از روی می روم. دستانم را حلقه می کنم و سرم را می گذارم روی تخت. حالا سفیدی تخت بیمارستان جلوی چشمانم رج می زند و من هنوز به تو می اندیشم. به همه روزهایی که با هم بودیم. به این بیست و یک سال. و چه اتاق خلوت است و ساکت برای این اندیشیدن. صدای الله اکبر اذان ! بلند می شوی. اقامه می بندی و حالا باز فرصتی است برای خیره شدن به تو بدون نگاه مزاحمی. فکر می کنم. به خودم. به تو. به دوسال گذشته. به دوسال پیش همین روزها! این روزها دو سال پیش تو تازه عمل کرده بودی . یادت می آید؟ دو سال پیش همین روزها بود که عزیزترین من آمد که بماند برای همیشه! تو نماز می خوانی و من خیره ام در گذشت زمان و سرنوشت. حالا دوسال گذشته است . من ماندم و یه کوله بار غم و تنهایی و باز این مریضی که به سراغ تو آمده است. چقدر عوض شدیم من و تو مادرم ! حالا تو مادر من روی تخت دراز می کشی و چشمانت را می بندی! می پرسم پس کی می آیند؟ می خندی و می گوی صبر کن. هنوز چشمانمان حرف هم را می فهمند...

زمان می گذرد. کنارت دراز کشیده ام. می خندم و می گویم الاف کردی ما رو ها! می خندی و می گویی برو خونه. خسته شدی. سرم عجیب گیج می رود و نبضم تند می زند. پرستار می آید. خانم...آماده شید برای اتاق عمل. هول هولی بلند می شوم. چشم می دوزم به تو و هانی که تند وتند لباس می پوشید. ساعت ۳:۴۵ است. می خندیم. بابا هم می آید. بابا می گید خوب همین جا خداحافظی کنید. بغض می کنم. دلیلش را نمی دانم. همراه تو تا پایین می آییم. هنوز از در اتاق رد نشدی که من و هانی هر دو می خواهیم ببوسیمتت. سرمان می خورد بهم و تو در پناه خنده ی ما اشکمان را نمی بینی...

حالا ساعتها گذشته است. نزدیک دو ساعت. دلم شور می زند. بی تاب شده ام. در اتاقت دور می چرخم. باز می روم سروقت خاطراتم با تو. من و تو! چه بیگانه شده ایم مادر! دور می چرخم باز. دلم پیچ می زند. دنبالت می گردم که بگویم مامان دلم و توام بگویی صد بار بهت گفتم صبح ناشتا یه قاشق عسل، که منم بپرم وسط حرفت و بگویم خوردم صد بار خوردم ... ولی نیستی! حالا چشمانت بسته است و جسمت بیهوش! نمی دانم چه بر سرت می آید درست در این لحظات. پله ها را دو تا یکی می کنم و می دوم سمت اتاق عمل. همه هستند و من چه معصومانه می خواستم بگریزم از این لحظات.چه خوش خیال بودم...

می آیی. با کلی تاخیر و بعد از کلی انتظار. هانی تازه آرام شده است و انگار حالا نوبت من است و اشکهایم. مال من نیستند. حتی دلیلش را هم نمی فهمم. می آیی. بی سرو وصدا می روی توی اتاقت . صدای ناله ات آتشم می زند. می دوم در راهرو. نه اشکهایم مال من است. آرام باش . آرام. برمیگردم. همه هستند. سعی می کنند بهوش بیایی. می گویند اینطور بهتر است. آرام می ایستم کنج اتاق و بی صدا اشک می ریزم.چرا؟!!؟!؟ هیچ وقت به من نگفتی چرا ؟؟!!؟ هنوز یک راز! یک راز سر به مهر!

دیگر طاقت ماندن ندارم. می روم سمت آسانسور.بغضم می ترکد. های های. بابا من می خواهم بروم خانه. و چه لحظات آرامبخشیست در آغوش تو بودن بابا. آرامم می کنی. باد سرد پاییزی کمی آرامم می کند. باز می گردم بالا. هنوز چشمانت بسته است. کاش داد بزنی! می دانم نه نمی دانم چه دردی داری ولی کاش داد بزنی!!!نه می زنی! من باز با اشکهایم دعوایم می شود...

می آیم خانه. کلید را که می چرخوانم یاد آن روز می افتم که برایت می خواندیم : بی تو آهنگ محبت گم شده در فضای خانه ام ای ناز دلبر. می خواندیم و می خندیدیم...

ولی چرا من و تو اینقدر بیگانه ایم مادرم!

 

پ.ن:همه لحظات سخت امروز! که هر ثانیه اش عمری بود برایم، کسانی را در نزدیکیم دیدم که دوستی را برایم اثبات کردند.مهرداد مهربانم که همیشه برایم عطیه یی بوده است از سوی پروردگار. ویدای نازنینم که با حوصله به همه حرفهایم، به همه بغض هایم گوش داد. آنقدر آب خوردم تا بغضم را فروخورم وقتی با تو حرف می زدم نازنین ویدایم ولی نشد. محمد حسین مهرزاد عزیز که وقتی دلم داشت همه غصه عالم را در خودش تلمبار می کرد همه را زدود. علی ملیحی عزیز، که برادرانه حرفهایم را شنیدو چه سخت بود لحظه یی که زنگ خورد تلفن و سلامم همراه شد با ترکیدن بغضم..مسعو حبیبی عزیز که با تماسهایش به من می گفت هنوز دوستی زنده است . آرمین عزیز که امروز با همه درگیری که داشت باز هم هوای خواهر کوچکش را داشت. آیدای نازنینم که هنوز کلامش در گوشم است که منم مثل خواهرت و چه آرام بخش بود کلامت خواهرم. مریم پارسی عزیز که همیشه حرفهایش برایم حکم مسکنی است ...

نوشته شده در دوشنبه 23 مهر 1386ساعت 21:50 توسط ح| 21 نظر

آقای رئس جمهور به دانشگاه آمدی ، با یک هفته تاخیر و همه ملازمین دربارت آمدی . برای فتح آمده بودی، برای برافراشتن پرچمت بر بالای دانشگاه آمده بودی . از قبل مهمانانت را دعوت کردی بودی ، مهمانانی که هیچ کدام هیچ نسبتی با دانشگاه نداشتند و ندارند. آمدی و دستور دادی درها را بر روی ما ببندند . ما ساکنین به حق دانشگاه. گفتی نیایید! راهتان نمی دهم. پشت درها می مانید . گارد امنیتی چیده ام برایتان. دستور داده ام ! ولی ما آمدیم. از همان درهایی که همه حراست های دانشگاههای تهران را برای حفاظتشان مامور کرده بودی آمدیم. با سربلند و عزت . آخر مگر می شود دانشگاه را بر روی دانشجو ببندند! ما آمدیم . آمدیم که سال تحصیلی جدید را به ما هم تبریک بگویی! آخر ما هم دانشجوییم! دانش آموزیم! ما هم ایرانی هستیم. آمدیم. ولی تنها! نه مثل توبا قشون. نه مثل تو پنهانی و بی سر و صدا. ما آمدیم که فریاد بزنیم : ما هم سئوال داریم! چرا فقط کلمبیا! آمدیم که مشتهامان را گره کنیم  فریاد بزنیم : دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد. آمدیم فریاد بزنیم : اساتیدمان را به دانشگاه بازگردانید! آمدیم فریاد بزنیم : سهم دانشجوی منتقد از مهرورزی دولت مهروز برابر است با تعلیق. ما آمدیم که شاید فقط یکی از این جمع ۱۵۰۰ نفری را راه به داخل سالنی باشد که تو در آن،پشت تریبون ایستاده یی و باز دروغ ها را بهم می بافی و عده ای برایت دست می زنند. ما آمدیم ولی تو در را برویمان بستی! تو حتی تحمل دیدن و  شنیدن یکی از ما را هم نداشتی! تو ترسیدی آقای رئیس جمهور! تو ترسیدی! برای همین بود که دستور دادی دور تا دور در ورودی را حلقه انسانی ببندند بسیجیانی که از دانشگاه امام صادق و امام حسین آمده بودند. ترسیدی که همه دنیا بفهمند که در کلمبیا دروغ گفتی که زنان ایرانی آزاد ترین زنان جهانند. ترسیدی که همه دنیا بفهمند که دانشگاه را کردیی پادگان. ولی ما ایستادیم! آمده بودیم برای جواب. ولی ؟!؟!؟!؟! ما را منافق و خد فروخته خواندی؟!؟ آخر کجای دنیا چنین با دانشجو بی مهری می کنند که تو می کنی؟!؟ کجای دنیا دانشگاه را با تیز ترین چاقو ها سر می برند؟!؟کجای دنیا دانشجوی فوق لیسانس را با حکم تعلیق از دانشگاه اخراج می کنند؟ کجای دنیا دانشجو واحد های تابستانیش را در انفرادی پاس می کند؟! ما آمده بودیم که بگوییم دوستان در بندمان ( احسان منصوری، احمد قصابان، مجید توکلی) را آزاد کنید. آمده بودیم که بگوییم دوستان تعلیقیمان ( ۳۳ دانشجوی دانشگاه علامه ) را به دانشگاه بازگردانید. ما بی سلاح و اسلحه آمده بودیم آقای رئیس جمهور...

ولی ما را راهی بداخل نبود که ما منتقد تو بودیم و همه آنهایی که در سالن بودند موافق تو. این بود فرق ما و آنها. ما آمده بودیم برای گفتگو و شما آمده بودید برای ضرب و شتم! می دانی آقای رئیس جمهور چند تا از دوستان دانشجوی ما را ، دوستان بسیجی تو روانه زندان کردند؟!؟ می دانی آقای رئیس جمهور، دوستان امنیتیت، گاز فلفل به صورت های ما زدند؟!؟ چرا؟! جرم ما چه بود که آمده بودیم برای سئوال؟!؟!؟

ولی برنده این بازی ما بودیم آقای رئیس جمهور! باور کن باز بازی را باختی با همه تمهیداتی که چیده بودی! باور کن با همه پریشان گویی های اطرافیانت در مورد دانشجویان باز هم باختی! اینجا کلمبیا نبود که مظلوم نمایی کنی ! اینجا تهران بود! دانشگاه تهران...بازی را  باختی آقای رئیس  جمهور! حالا همه دنیا می دانند که تو دیکتاتوری بیش نیستی!!!راستی آن لحظه که صدای فریاد  : رئیس جمهور فاشیست دانشگاه جای تو نیست ؛ را شنیدی به خودت لرزیدی نه؟!؟!بازی را باختی...این را باور کن!

پ.ن: گاهی انگار قرار است همه مصیبت های عالم با هم هوار شوند سرت...دلم برایش می زند وقتی در چشمانش خیره می شوم ! حالا این روزها چه حال و هوای عجیبی دارد خانه ما! انگار همه لحظاتمان آبستند از یک خبر...کاش این خبر هیچ وقت نرسد.تا قیام قیامت این مادر آبستن بماند و هیچ وقت این خبر بدنیا نیاید...

پ.ن؛دوست بی نامم چه بی تابانه می خواهم بدانم کیستی که چنین حال مرا در شعرها معنی می کنی!!!!

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من پسر آسمانم
که از آن پنجره تا این
از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من همان توام که شهید داده ا ی
من همان توام که شهید داده ای
من همان توام که زیر ماه می میری
شاید عروس می شوی
من از روشنی روزها نمی گویم
از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به یر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی اید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه دراییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می ایم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
کسی برای زندگی به خانه می اید
وقتی ماهی نیست
کسی برای مردن به خانه می اید
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
همیشه که قرار نیست
پنجره رو بهدنیا باز شود
از امروز ناگزیر
این مدار
بر این قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری که خالی است
یک پنجره به جایی دور باز می شود...

پ.ن: حضور احمدی نژاد در دانشگاه : خبرنامه امیرکبیر ، بهزاد مهرانی نازنین، امیر حسین ایرجی، ادوار نیوز،امید محدث...

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1386ساعت 19:10 توسط ح| 11 نظر

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
گفته بودم دیگر
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است

من می روم...باورکن که من می روم. تنهاییم را به من پس بدهید ... تلفن ها خاموش. آدرس ها عوض. من می روم...دیگر هیچ نشانی از من هیچ جای این دنیای پر ادعای آزادتان نخواهید دید. دنیای که اسمش آزادی است و روشنفکری ولی هیچ جایش نه آزاد بود نه روشن که تاریک ترین دنیا ها بود. من می روم...اندکی درنگ کن تا اخرین کلامم را بگویم چنان می روم که هیچ نشانی از من هیچ کجای دنیای ادعاهای تو خالیتان نبینید. چنان می روم که امروز با اشکانم همه خیابان های شهر را رفتم. دویدم. نفس نفس زدم. من و اشکهایم هیچ آشنایی نداشتیم در این شهر . هیچ نشانی نگذاشتیم. حتی عق زدن هایم از سر  دردم، هم هیچ نشانی برایتان نگذاشت . انگار که آبستنم از همه دردهایی که شما به وجودم آرام آرام تزریق کردید.من آبستن دردم و چه بد ویاریم در این شب تنهای بی پایان.ویاری تلخ و جانکاه. انگار که می خواهم بمیرم از این همه درد بی درمان...

من می روم ...عجله نکن. نیازی نیست که تو مرا برانی که من خودم می روم از این دنیای درهم  مبهم انگ های بی پایانتان. می می روم. عجله نکن. ندیدی چطور دویدم همه شهر را در پی نگاهی آشنا. دستها سرد بود ونگاهها  خشن ولی به کدام جرم؟ به کدام دلیل؟ ویار می کنم که این گوشی  تلفن را به انتهای نیستی بفرستم چون دیگر نمی خواهم دیگر  هیچ صدایی بشنوم از هیچ کس حتی تو ! نه هیچ نگو فقط گوش کن. تو ام بد کردی با من . آره تو. تویی که اجازه خواستی برای صدا زدن نامم... ولی ناگهان رفتی بی خداحافظی...

من دارم می روم...هیچ نگو...هیچ نشو...دیگر جایی برای من نیست در این دنیای  ازاد شما که از هر دنیایی زندان تر است...هر دنیایی تاریک تر است این دنیای روشنفکری شما...

کجا بودین وقتی من و اشکهام ، من و دردهام جا می ماندیم در این شهر غریب...تلفن ها خاموش ، آدرس ها عوض...پیش بسوی تنهایی پر عصمت ام که بی رحمانه به یغما بردینش...می روم عجله نکن همین چند خط را بخوان...تمام شد برای همیشه...بدرود دنیای مردان و زنانی که فقط نام آزادی را به دوش می کشیدین و هیچ از آن نمی دانستید...

پ.ن:نمی دانم چرا ولی دوست بی نامم شعرت عجیب به گریه ام انداخت در انتهای این روز بی انتها...نمی دانم کیستی ولی چه دلنشین بود...ممنونم...

پ.ن: خط موبایلم را واگذار کردم...تمام شد...همین!

پ.ن:فردا اولین روز نمایشگاه عکس است...شاید یک نگاه ما شادی کوتاهی باشد برای آن کودکان...

نوشته شده در یکشنبه 15 مهر 1386ساعت 00:46 توسط ح| 11 نظر
مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ، خفقان !

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم :

- آری !

‌با شما هستم !

این درها را باز کنید !

من به دنبال فضایی می گردم :

لب بامی ،‌

سر کوهی ،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم .

آه !‌

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد !‌

من هوارم را سر خواهم داد !

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند !‌

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

فریدون مشیری  

پ.ن : باید بنویسم ولی نه دلی هست نه رمقی...            

نوشته شده در شنبه 14 مهر 1386ساعت 02:24 توسط ح| 3 نظر

 

رسم شده است در این سرزمین بی دلیل می برندت به اوین.

این روزها اوین دانشجو و استاد و معلم و پژوهشگر می پذیرد.

نوشته شده در جمعه 13 مهر 1386ساعت 02:16 توسط ح| 4 نظر

جای طناب

روی گردن ما

تا ابد که نمی ماند

حتا اگر فرصت نکرده باشی

پول خردهای پس گرفته از بقالی را

توی جیب بریزی

حتا اگر فرصت نداشته باشی

از ایرانشهر تا کریمخان بدوی

حتا اگر تلفن ها به کار بیفتند

بوق... بوق... بوق

   - " بفرمایید! اینجا منزل محمد مختاری است."

بوق... بوق... بوق

  -" برای جعفر اتفاقی افتاده؟!"

بوق ... بوق... بوق

جای طناب

روی گردن ما

تا ابد که نمی ماند

حتا اگر هوشنگ گلشیری بوده باشی

خبر را هنوز گفته نگفته

گوشی را گذاشته باشی

دستها را پشت سر حلقه کرده باشی

چشمها را به سقف دوخته باشی

و مثل سیگار روی لبت

خاموش مانده باشی

و گفته باشی: " من باید می مردم"

آخر مگر نه این که باران بی امان زمستان

وآفتاب بی ملاحظه تابستان

بر گورهای ما

همان قدر با احترام قدم بر می دارند

که بر جنازه گنجشک ها

گرگ ها

گلابی ها

 

جای گلوله روی شقیقه

جای آتش سیگار روی بدن

جای شکنجه در اعماق روح

جای طناب روی گردن

نه!

هوشنگ جان!

باید پناه بگیریم

زیر سقف خانه خودمان

باید پناه بگیریم

زیر این کلمات

- کتاب شعر "زن، تاریکی، کلمات" - شاعر: حافظ موسوی

نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر 1386ساعت 01:02 توسط ح| 5 نظر

سرم گیج می رود. عجیب و مسخره. بی دلیل و بی پایان.تکیه اش می دهم به شیشه ماشین. چشمانم را می بندم. گیج می روم.چرا؟!؟! من که به دیوانگیم معتاد بودم برای چه مرا در نی نی چشمانت غرقم کردی در آن شب در میان آن همه جمع. درست وسط آن همه جشم در نی نی چشمان تو گم شدن ...

می خندم با صدای بلند می خندم.راننده تاکسی بر می گردد و بی مهابا زل می زند به من. خانم؟! جوابش را نمی دهم. در حال خودم بودن را به هیچ نمی دهم درست در این لحظاتی که همگی آبستند از تو. از حضور تو درست در آن لحظه . آن لحظاتی که من می گریختم از حضور نزدیک تو ولی تو بودی درست آن قدم آنسوتر و من چه ابلهانه می خندیدم.به گریختنم از تو . از خودم. از او. از آن دیگری...

می دانی من چه ابلهانه به زندگیم می نگرم . چرا؟!؟!؟ از این همه حس های متفاوت به خودم، به تو، به او، به آن دیگری. چرا من اینگونه احمقانه زیسته ام تا به امروز. برای چه و برای که زیسته ام تا به امروز. نه خواهش می کنم اوی عزیزم! دلگیر نشو. نوجوانیم همراه شد با بودن تو ...و حالا تو می روی به سوی زندگی تازه و من چه شادم. انگار دنیا در دستان من است وقتی می گویی می روی به دنیایی تازه. برایت بهترین ها را می خواهم اوی نازنینم...برو به سرنوشتت اعتماد کن. نگاهم منتظر دیدنت بر فراز قله های بلند است...

من،تو،او، آن دیگری. من در میان این جمع چه غریبانه به زندگیم می نگرم. چه بی تابانه به همه این لحظات می نگرم. به خودم می گویم از کجا به کجا. چه بی قراری دختر. چه بی پناهی ...تو  را میبینم درست در وسط آن جمع. از کنارت می گذرم...از کنارم می گذری. و من چه بی سر و صدا می روم از همه این دنیا. ناکجا آبادش را نمی دانم. دلم نمی خواست اینجا! خراب آباد من جایی باشد برای گفتن از تو، از او، از آن دیگری...ولی زمانه بی وفا بود...

می روم...به ناکجا آباد زندگی.کجاییش را نمی دانم. می روم. تو می آیی؟ نمی دانم . هنوز مطمئن نیستم. من می روم به نا کجا آباد زندگی.سفرم به سلامت ...

یادم رفت بگویم من به دیوانگیم معتادم...

راننده با صدای بلند تکانم می دهد. خانم رسیدیم پیاده نمی شوید. نگاهش می کنم. می گویم آقا معلوم است که من معتادم...جا می خورد. می گویم نه به دیوانگیم معتادم...

می خندد . خانم جان بروید. حساب می کنم و پیاده می شوم. پایش را می گذارد روی گاز و انگار فرار می کند . دنبالش می دوم آقا نگفتید من معتادم؟

کوچه ساکت است و خلوت. می نشینم وسط کوچه. زل می زنم به انتهای آن. ماشین ها با سرعت می روند. دور می شوند و من چه ابلهانه انتظارت را می کشم در تنگنای جاده ... چرا؟ برای چه عاقلم کردی؟ درست در آن جمع بی انتها...حالا باز می روی!و من عاقل می شوم. بمان که من به دیوانگیم معتادم...

پ.ن:و سومی که بود که گریه می کرد...؟ ما که دو نفر بیشتر نبودیم...

پ.ن: درست در این روزهای پر آشوب چه دل من بی قرار است...اینجا نباید خصوص می شد ولی شد...ببخش...به زودی می نویسم...

نوشته شده در سه‌شنبه 10 مهر 1386ساعت 01:06 توسط ح| 1 نظر

  

نامه سرگشاده اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به محمود احمدی نژاد

 

جناب آقای احمدی نژاد

   با سلام

   به عنوان منتخبان بزرگ ترین تشکل منتقد دانشجویی به شما سلام می نماییم تا به عهدی که با خود بسته ایم وفادار باشیم و بدی را برای هیچ کس نخواهیم. حتی اگر آن شخص رئیس دولتی باشد که در دانشگاه کلمبیا ازآزادی کم نظیر در ایران و از خوش رفتاری با منتقدان و دگر اندیشان بگوید و از آزادی زنان دم زند اما ماموران وزارت اطلاعتش ما را همین چند روز پیش در سلولهای  انفرادی بند 209 زندان اوین به مدت یک ماه-  حتی از افکارمان- بازخواست کرده باشند، مسئولین وزارت علومش درطی دو سال ریاست وی  بر هیات دولت 43  تشکل منتقد دانشجویی اعم از شورای صنفی ،کانون فرهنگی وانجمن اسلامی  را تعلیق یا منحل نموده باشند  وبیش از 550 دانشجو را  به جرم ابراز عقیده راهی کمیته انضباطی کرده باشند تا مجازات گردند  و حتی اگر در این دو سال بیش از 70 تن از اعضا این اتحادیه بازداشت و بسیاری از دانشجویان منتقد ستاره دار و از حق تحصیل محروم واساتید برجسته اش به جرم دگر اندیشیدن اخراج شده باشند ودختران کشورش تنها به جرم دختر بودن از تحصیل باز مانده باشند، اگر بهای بذل و بخشش بی حسابش به کشورهای آمریکای جنوبی فقر و بیکاری برای مردمش و کسری بودجه دانشگاهها باشد و سخنان نسنجیده اش درمورد هولوکاست واقداماتش درعرصه  بین الملل تحریم و محرومیت را برای مردم کشورش  به ارمغان آورده باشد.

 

  آری ما باز هم با سلام آغاز می نماییم که بارها گفته ایم سربلندی ایران و ایرانی را خواستاریم  واز این روست  که  دموکراسی  در ایران و صلح در جهان را دنبال می کنیم. هر چند بهای آن زندان و محرومیت از تحصیل باشد. 

 

   آقای احمدی نژاد! شما در دانشگاه کلمبیا ایران را یکی ازآزادترین کشورهای جهان خواندید و از توهین کنندگان خواستید به کشور ما بیایند و قول دادید با آنها رفتاری دوستانه داشته باشید. اما بد نیست بدانید بسیاری معتقدند جرم سه دانشجوی دربند امیرکبیر اعتراض به حضور شما در دانشگاه امیر کبیر بود و نشریات جعلی بها نه ای بود تامنتقدان را به مسلخ ببرند. بسیاری معتقدند تمام توان خویش را در راه سرکوب منتقدانت  به کار بسته ای وزنان و معلمان و کارگران و روزنامه نگاران به جرم کمترین انتقادی به بدترین شیوه مجازت شده اند و . ..

 

   شنیده ایم که به دانشگاه خواهی آمد. براستی اگر تمام سوالات و انتقادات و اعتراضهایمان را پاسخی هست، اجازه دهید درمیان آن همه میهمان گلچین شده که با خود به درون سالن خواهید آورد  تنها یک نفر از اعضا شورای مرکزی این اتحادیه فردا به داخل سالن راه یابد و سوالات خود را از رییس دولت آزادترین کشور جهان! بپرسد.

 

  ما فردا پاسختان را انتظار میکشیم. بی شک همگان به نظاره برخورد مردی با هموطنانش خواهند نشست که عالمیان را برای پرسشگری  به کشور خود فرا می خواند. به خاطر داشته باشید که آیندگان خواهند نوشت وی با دانشجویان کشور خود چه کرد.

 

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت

8 مهر 1386

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر 1386ساعت 14:08 توسط ح| 3 نظر

من دیوانه ام! دیگر در این هیچ شکی نیست. می توانی با خیال راحت دستم را بگیری. قول می دهم همراهت بیایم. سر و صدا نمی کنم.سرم را می اندازم پایین. بی سرو صدا می آیم. دستم را بگیر. ولی فقط تو. من را ببر. به یکی از تیمارستان ها شایدم بیمارستان ها. بگو این دختر دیوانه است. یک دیوانه روانی. دیگر مرز میان خیال و واقعیت را نمی شناسد. خوابهایش را واقعیت می انگارد و واقعیت را خواب. شاید اسکیزوفرنی شده است. باور کنید خانم دکتر، آقای دکتر. باور کنید این دختر مریض است. یک روانی!  شما تاحالا معلمی را دیده اید برای شاگردانش گریه کند؟ گریه کند که دلش برایشان تنگ شده است؟!؟؟! شما تا به حالا دیده اید که دختری ۲۱ ساله جنین بی قرار باشد. دستم را بگیر . سرم را به زیر می اندازم. آرام و بی سر و صدا دنبالت می آیم. فقط آخرین لحظه ، آخرین مجال بگذار در نی نی چشمانت غرق شوم آنوقت است که من عاقل می شوم. آه ای سرنوشت بی سامان من. من دیوانه ام! بگذار قبلش با تو حرف بزنم. قبل از آنکه در پشت دیوارهای سفید تیمارستان برای همیشه تنهایم بگذاری! بگذار دمی و درنگی حرف بزنم...برق چشمانت می گوید به سخنم گوش می دهی هرچند که سختی نمی گوی! تو سالهاست که روزه سکوت گرفته ای درست در آن روز گرم مرداد ماه ! یادت است! همان روز که من به اندازه همه زنان سرزمینم اشک را مهمانت کردم. اشکانت را از من دریغ کردی ولی من دیدمشان. حسشان کردم...

بیا دستانت را به من! چرا آنها را از من دریغ می کنی؟!؟؟! من قول دادم. فقط دمی و درنگی به من مهلت بده. همین! در چشمانم خیره شو. نه نه تاب ندارم هنوز آن نگاه مست و مشتاق را! سرم را پایین می اندازم. اینطور بهتر است . برایم بگو ! بگو که من تو را دیدم. در آن روز گرم. در آن مسجد بزرگ. زیر آن همه سقف نگارین. کنار آن همه نقش قرآن. همانجا که آن پسرک می دوید. درست کنار آن زنی که برگه یی بدستم داد و گفت خانم این آموزش نماز است برای دخترکان نه ساله و من به تو خندیدم که این هم فهمید که من نه ساله ام نه بیست و یک ساله...یادت است؟ دلت می خواست بازی کنی و من خندیدم که تو هنوز هم کودک درونت زنده است و تو اخم کردی...به من بگو که آن روز با من بودی. خودت بودی نه خیالت که همیشه با من مهربان است. خیالت همیشه با من مهربان بود و هست. هر گاه که اشک بی امانم می کرد می آمد کنارم می نشست و حرف می زد . نه من دیوانه شده ام. این تو نبودی خیالت بود...

باشد برویم!بیا من باور کردم که دیوانه ام به دیوانگیم معتاد...آخر تو که را دیدی که ماه مهر را که چنین دوست دارد برایش زاری کند و خودش را در خانه حبس کند...نه من باور کردم...

دستم را بگیر. سرم را می اندازم پایین. برویم!!!!

حالا این منم واین دیوار های سفید بیمارستان . چه سکوت و آرامشی اینجا هست که هیچ جای دنیا نیست. حالا اینجا خیالت تا آخر دنیا با من می ماند...تا آخر دنیا...

 

پ.ن:دلم برایم مهر تنگ شده بود. برای همشاگردی سلام و برای همه شیطنت هایم سر کلاس. حتی برای شیطنتهایم سر کلاسی که خودم معلمش بودم. دلم برای شاگردانم یک دنیا غم دارد که نمی بینمشان. دلم تنگ است. چرا؟ حتی با اینکه مهرم همراه شد با تو ولی باز انگار همه غم دنیا در دلم انبار شده است...

پ.ن: هنوز برایم سئوال است که آن مرد یک شیاد بود یا واقعا مامور حفاظت اطلاعات بسیج و عضو حزب الله. وقتی در تاکسی نشستم عصبانی بود. راننده را می گویم.گفتم آقا چرا اینقدر عصبانی هستی؟ ماه مهر و ماه مهرورزی و رئیس جمهور مهرورز. اینها را من نگفتم انگار طرف تا انتهایم عقایدم را در مورد این نظام خواند. شروع کرد. این مرد مقدس است. این مرد مردترین مردهاست در ایران. ما از سال ۷۰ بمب اتم داشتیم ولی آقایون جرات نداشتن اعلام کنند. این مرد است. من بهش رای ندادم چون گفتم اینو می کشن. نمی تونند تحملش کنند. برو خارج از کشور ببین چطور در موردش حرف می زنند. آینه اش را تنظیم کرده بود روی صورت من و زل زده بود به من . به حدی که چند بار خواستم بگم آقا الان تصادف می کنید بعد می گفت فکر نکنی نگاهت می کنم که شناساییت کنما. نه همین طوری نگاهت می کنم. جایی قضیه جالب تر شد که پرسید تنهایی شما! گفتم بله. گفت پیاده نشو تو ایستگاه من با شما کار دارم. چشمام داشت از حدقه می زد بیرون. یعنی چی؟!؟! بیا فردا من ببرمت یک چیزهایی نشانت بدهم تا باور کنی که احمدی نژاد خیلی مرد است. نترس تحویلت نمی دهم بمی برمت زندان...همه راه را از این حرفها زد. من به شیاد بودنش بیشتر اطمینان داشتم تا وزارتی بودنش. به هر منوال پیاده شدم ولی هنور فکر می کنم برای چه این حرفهها را به من زد!

پ.ن: مسیح عزیز بیشتر از همیشه خواندی شده است. خانه نو هم مبارک مسیح جان! ، علامه در تعلیق است چرا؟ به کدامین گناه؟، امیر کبیر هنوز در اوین؟ این همه سکوت برای جه؟ و یک وطن نوشت خواندنی از یاور کیامنش. اشک را به چشمانت مهمان می کند....

پ.ن:از طرف دانشجویان لیبرال ایران

به دانشجویان آمریکا

ما مطلع شده ایم که آقای احمدی نژاد قصد دارد در دانشگاه کلمبیا سخنرانی کند. ما از شما می خواهیم تا بدانید که در همان زمانی که او در آنجا سخنرانی می کند، در ایران، دانشجویان زیادی در زندان به سر می برند که از جمله آنها سه دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک ایران هستند که به خاطر اعتراضشان به احمدی نژاد در جریان دیدار او از دانشگاه پلی تکنیک زندانی شده اند. ما فقط از شما می خواهیم تا بدانید که به دیدار سفیر یکی از سرکوبگرترین دولتهای پلیسی جهان می روید. ما از شما می خواهیم تا به نمایندگی از ما درس خوبی به او بدهید زیرا که او نمی تواند شما را به زندان بیفکند آنچنان که ما را زندانی کرده است،زندانی می کند و زندانی خواهد کرد.

با بهترین احترامها

دانشجویان لیبرال ایران

پ.ن: احمدی نژاد واقعا به چه چیز فکر می کند؟ وقتی در مقر سازمان ملل به مداحی می پردازد؟

پ.ن: حال و روزم خوش نیست...چرا؟

نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر 1386ساعت 13:27 توسط ح| 6 نظر
   1       2    >>