X
تبلیغات
رایتل

حالا نشستی روبرویم و زل زدی به چشمانم. دستانت را حلقه کردی دور لیوان روی میز  و بی مقدمه حرف می زنی. بی سر و ته حرف می زنی. فقط حرف می زنی که زده باشی. فقط هستی که باشی . نگاهت می کنم. خیره می شوم در خطوط درهم و مبهم میز. تکیه ام را حواله دیوار سرد و یخ چهار دیواریم می کنم.  باز نگاهم می کنی و من مات می مانم در کیش شدن های زندگیم. صدایم می کنی و منتظر پاسخی که بلند می خندم. با صدای بلند می خندم. انگار همه وجودم می خواهد فریاد بزد این همه تنهایی را. بلند میخندنم و خندام با اشکهایم در هم می آمیزد. چه آمیزش رویایی ! می خندم و می گریم. به خنده داری روزهایم و به بدبختی شبهای تو می گریم. نگاهم می کنی. دستمالی حواله صورتم می کنی و من فریاد می زنم. ت ن ه ا ی ی ! می خواهم با صدای بلند برایت هجیش کنم. می خواهم تو صورتت بالا بیارمش. می خواهم همه وجودت را با تک تک صدا هایش رنگ بزنم. می خواهم. می خواهم. می خواهم با سرنگ همه ی آن را در رگهایت تزریق کنم. تا با همه وجود بفهمی معنی تک تک  حروفش را! می خواهم داد بزنم تنهاییم را تا شاید اندکی باور کنی. دیدی ، دیدی که همه واژه هایم را به باد سپردم تا شاید اندکی فقط اندکی تنهاییم را به شبهایت هدیه کنم؟!؟!؟ دیدی که  چشمانم را به مهمانی اشک ها بردم چرا که کسی قلبم را به مهمانی سنگ ها برده بود.  باور کردی همه حزن صدای سازم را؟ دیدی ساز شکسته ام را بر دیوار چار دیواری اتاق تاریکم. باز سکوت و سکوت و سکوت. چرا همیشه سکوت سرشار است از همه نا گفته های زندگی. دستانت را دراز می کنی تا شاید سرمای وجودم را باور کنی ولی نمی کنی . چون تو گرمی و من سرد. چون تو آفتابی و من  باران. دور می چرخم. دور می چرخم. دور می چرخانیم ! چرا این همه حرف در ورای این همه سکوت نشسته بود؟ دیروز چند شنبه بود؟ چندم ماه بود؟ کجای سال بود؟ من کجای زندگیم بودم که دیدمت؟ کی بوسیدمت؟ که بوییدمت؟ کجا نشسته بودی؟

چرا زل می زنی ؟ برای که مرا می آرایی؟ برای چه مرا می خواهی؟ برای چه رفیقم؟ برای که عزیزم؟ برای که قلمم؟ من را باز به کجای این شب های تیره و تار می بری؟ من را به کدام گناه می رانی امروز؟

قلمم! دوست من! رفیق راهم...دستانت را حلقه کردی دور انگشتانم ولی تو سردی و من گرم. نگاهت می کنم. می بویمت. می بوسمت. با هم می رویم سفر. صبر کن کوله باری را همراهمان کنم. چند برگ کاغذ سفید! همین؟ برویم؟ مقصد نا کجا آباد زندگی. برویم همراه من. برایم شعر بخوان. صدایت را دوست دارم آنگاه که فریاد می زنی آشکارا نهان کنم تا چند    دوست می دارمت به بانگ بلند. برویم همسفر همه زندگیم...

تو تنها همراه منی در این سفر. باید که با هم باشیم و و از نو بسازیم...عشق را امید را زندگی را! برویم قلمکم...برویم که دوستت می دارم ...

تو تنها همراه منی در این سفر بی بازگشت! مرا بازگشتی نخواهد بود این را باور کن!

 

پ.ن: برای مریم نازینیم ( به بهانه پست آخرش)

یکی گفت  : عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد ...و از این اوصاف بر می شمرد. فرمود که : عاشق اینچنین می باید وقتی که معشوق می خواهد یا نه؟ اگر بی مراد معشوق باشد، پس او عاشق نباشد، پیرو مراد خود باشد. و اگر به مراد معشوق  باشد ، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد، او ذلیل و خوار چون باشد؟ پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق، الا تا معشوق او را چون خواهد. ( گزیده فیه ما فیه. مقالات مولانا. بند 94)

مریم نازم! عشق چیز غریبی است . غریب تر از هر واژه روی زمین! این بند را در دره های دربند در کنار معشوق خوانده بودمش. درست 2 سال پیش... همه حسم در آن لحظات تقدیم تو دوست نازنینم . به امید شادی روز افزونت.

پ.ن: برادر نازنینم! بگذار دهان ها باز باشد و سخن براند ولی چه باک هیچ از تو و بزرگواری تو کم نمی کند.  تو از پاک ترین مردم این سرزمینی. سر افراز باش مرد! سر افراز باش و به خود ببال که چنین نیکی و مردی از مردستان ایران!

 

.        پ.ن: روزهایم رنگ و بویش عوض شده.انگار باز دارم پوست می اندازم دراین پیله تنهاییم. تو کجایی که گویی در این روزها این چنین نزدیکی؟!؟!؟

نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد 1386ساعت 00:20 توسط ح| 7 نظر