X
تبلیغات
رایتل

 

ارغوان

شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا
یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه ین سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو برمی کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند ره
چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می مان
دکورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا
زندانی است

کلاغ های شوم چه سنگدل اند وقتی خبر اسارتشان را می آورند. بالای سرت می چرخند. اوج می گیرند و به یکباره سرعتشان را کم می کنند و بعد بر سرت خراب می شوند. چشمان سیاهشان را می دوزند در چشمان خیس از اشک تو و بی مقدمه منقار هایشان را باز می کنند و جار می زنند که هنوز عبدالله مومنی و بهاره هدایت و مجتبی اصلاحچی و مجید توکلی و محمد هاشمی و علی نیکونسبتی و وای خودش هم گیج می شود و بی هوا بالهایش را باز می کند و بال می زند و نرفته باز می گردد که یک اسم دیگر را هم با همه بی شرمیش، در نگاهت بگوید و برود. حالا اشک هیچ مجالی برای نفس نمی دهد و صورتت را سیل آسا می شوید. تو زانو هایت را بغل می زنی و می نشینی به شماردن روزها. یک روز نه حالا شد هفت روز. با گچ روی دیوارت پانزدهمین خط را هم می کشی . شب را سحر می کنی به امید روزنی و نه هیج نشانی از بیداری نیست در این شهر خفته. به التماس ثانیه ها می روی و ثانیه ها می فرستندت نزد دقیقه ها و حالا با وساطتشان ساعتها درست وقتی می خواهی بیست و دومین خط را بکشی، محمد حسین مهرزاد را می بینی که می آید. با کوله باری از غم. با کوله باری از خستگی ها. انگار همه خستگی دنیا در چشمانش ریخته شده است. بعد مسعود و حسین. کبوتر که خبر آزادی حبیب حاج حیدری را می آورد کمی روزهایت رنگ شادی می گیرد ولی نه نه. حالا باز این کلاغ شوم نشسته بر سر ایوان دلت که مجتبی تنهاست. زل می زند در چشمانت که عبدالله...بهاره حالا کجاست...چرا نمی روی کلاغ شوم بختی ما!!!حالا باز صدای غار غارش همه سکوت تنهایی سلولت را درهم می نوردد که چه نشسته یی که میهمانی جدید آورده ام برایتان. باز همه دنیا می چرخد و همه ابر های بی بار بر سرت آوار می شود. تو را چه می شود که این روزها چنین شوم نشسته یی بر ایوان دلم ؟!؟! سنگی بدست می گیری و می روی سروقتش. سرش را نشانه می روی نه آن چشمان دریده اش را نه بهتر است منقارش را...پرتاب می کنی. سنگ درست می خورد وسط چشمانش و کلاغ شوم از ایوانت می پرد ولی نرفته کلاغی دیگر سر می رسد با شومی تمام می خواند. دستانت را روی گوشهایت می گذاری و چشمانت را می بندی که نبینی باز این کلاغ شوم را...از خودت می پرسی چرا !؟!؟ این همه شوم بختی ...این همه بدبختی...این همه سرگردانی به کدامین گناه...داد می زنی. دیوار های زندان تنگ شده و نفس به شماره افتاده و تو سخت تنهایی...

دستانت رو نرم نرمک می کشی روی دیوار و پیدا می کنی چوب خط ها رو . حالا بیست و هشت نه بیست و نه تایی هستند که تو با هر کدام در بدنت هم جای تازیانه یی داری از استبداد و ظلم. باز کلاغ شوم. اینبار ؟ نه خبر نگار را بردند نه آزادی خواه را. اینبار آزادی را به اسارت آوردند. روزنامه را بستند. روزنامه صبحی که صبح به بهانه آزادی همه اش را خواندی و بلعیدی...حالا خبر به اسارت رفت...

چه روزهای شومی است این روزها و چه کلاغ ها بد خبرند ...شکنجه، اعدام، بازداشت و تفتیش...چه کلمات نحسی این روزها جاز زده می شود در شهر همیشه تاریکم...

 

متن زیر نامه دادخواهی فاطمه آدینه وند، همسر عبدالله مومنی همزمان با گذشت یک ماه از بازداشت همسرش است، دادخواهی از آنانی که هنوز در این سرزمین ارزش انسانیت را می دانند و آن را ارج می نهند:

 

یک ماه از بازداشت همسرم، عبدالله مومنی گذشت. یک ماه است که دو پسرم- حمیدرضا و امیررضا- پدر خود را ندیده و تعطیلات تابستانی خود را بدون پدر می گذرانند. در این مدت هیچ کدام از مراجع رسمی قضایی، پاسخی قانع کننده درباره اتهام و وضعیت نگهداری همسرم نداده اند. این درحالی است که صدای عبدالله مومنی در آخرین تماس تلفنی به وضوح می لرزید و تماس تلفنی کوتاه مدت هفته قبل او نه تنها آرامش را به من و دو پسرم نبخشید که نگرانی های ما را نسبت به وضعیت جسمی و شرایط نگهداری او افزایش داده است. نگرانی های من و فرزندانم وقتی تشدید شد که 20 روز قبل، آن هنگام که ماموران دادستانی، همسرم را با خود برای تفتیش منزل آورند، هنگام تعویض لباس، آثار کبودی ناشی از ضرب و شتم بر روی بدن او وجود داشت، صحنه ای که دیدن آن، حمید و امیر را کاملا منقلب کرد و من را نیز نگران.

حمیدرضا، پسر 13 ساله من و عبدالله، بعد از تفتیش منزل توسط ماموران، یک سئوال را مکررا از من می پرسید. او می پرسید:« مامان، پدر من که یک معلم ساده است و ابزاری جز قلم و کاغذ ندارد، پس چرا اکنون با او و ما این چنین برخورد می کنند؟» در برابر پرسش این پسر نوجوان، هیچ پاسخی نداشتم که بدهم. به یاد همسر شهیدم – برادر عبدالله مومنی- افتادم و جان او که هزینه زندگی بهتر من و فرزندانم در این کشور شد. به یاد فداکاری عبدالله مومنی افتادم وقتی که پس از شهادت برادر بزرگتر خود در جبهه جنگ، سرپرستی من و دختر کوچکم را برعهده گرفت و سقف زندگی ما شد. به یاد ایثارگری های اعضای خانواده مومنی در جنگ و انقلاب افتادم. حرمت خانه ما را اما ماموران دادستانی، دو هفته ای پیشتر شکستند، وقتی که در بازرسی های خود، تمام گوشه و کنار خانه را زیرورو کردند و به وسایل یادگار آن شهید هم رحم نکردند. دردناک تر اما این است که در بازجویی ها، عبدالله را به علت عدم خروج از کشور تحت فشار گذاشته اند و خواهان خروج او از ایران شده اند! آن هم خروج از کشوری که خانواده ما برای دفاع از خاک آن، خون داده است.

عبدالله مومنی، یک معلم جامعه شناسی ساده دبیرستانی در تهران است و دراین سالها نیز با حقوق معلمی او زندگی ساده اما باصفایی را می گذراندیم. اکنون اما یک ماه است که در غیاب همسرم، صفا از خانه ما رخت بربسته و در نگاه معصوم دو پسر نوجوانم تنها اضطراب و نگرانی موج می زند. نمی دانم گناه این دو نوجوان چیست که باید روزهای تابستان را تنها به یاد پدر بگذرانند و هر لحظه نسبت به سلامت جسمانی او نگرانی بر نگرانی بیفزایند؟

در روزهایی که رییس دولت بر دست معلم دوران نوجوانی خود بوسه می زند، فرزندان من متعجب اند که چرا بر دستان پدر معلمشان دستبند می زنند و بر پاهای او کبودی ضربات شلاق خودنمایی می کند؟

متن انشای تابستانی حمیدرضا و امیررضای من و عبدالله، بسیار تلخ خواهد بود و من اکنون در اوج نگرانی و دلتنگی برای همسرم، وظیفه ای سنگین و مضاعف نیز برعهده دارم. وظیفه ای بسیار دشوار و سخت. باید اکنون در روشنایی روز اشک های خود را پنهان کنم تا مبادا صورت دو نوجوان خود را خیس از اشک ببینم.

من اکنون یک پرسش دارم. می خواهم بدانم که همسرم به کدامین جرم و گناه در سلول انفرادی زندان اوین منزل گزیده و فشارهای روحی و جسمی را تحمل می کند؟ چرا هیچ کدام از مراجع رسمی به ما پاسخ روشن نمی دهند؟ آیا در این کشور هیچ کس دغدغه پاسداشت قانون اساسی را ندارد که اینچنین آسان، قانون نقض می شود و آه از نهاد کسی هم بلند نمی شود؟ آیا فعالیت در یک حزب رسمی و قانونی ( سازمان ادوار تحکیم) جرم است؟ آیا نگهداری همسر من در سلول انفرادی بدون بیان مشخص اتهام و اثبات آن، امری خلاف قانون نیست؟ آیا سخن گفتن از عدالت تنها ژستی سیاسی برای شانه کشیدن در مقابل رقیب است و نصیب شهروندان بی عدالتی است و بی قانونی؟نمی دانم تا چه هنگام باید در مقابل این نقض قانون ها سکوت کرد و سئوالات بی شمار ایجاد شده در ذهن نسل آینده را بدون پاسخ گذاشت؟

من این روزها بسیار نگرانم. نگران از سلامت جسمی همسرم و نگران از سلامت روحی فرزندانم، حمید و امیر. نمی دانم نامه دادخواهی را اکنون باید به کدامین مرجع ببرم تا رنگ روزهای تابستانی دو پسر نوجوانم نیز تغییر کند و پدر را درکنار خویش ببینند و من نیز سایه همسر را بالای سر داشته باشم.

نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد 1386ساعت 21:38 توسط ح| 10 نظر