X
تبلیغات
رایتل

 

لالای ای پسر کوچک من/دیده بر بند،که شب آمده است/دیده بر بند، که این دیوسیاه /خون به کف ، خنده به لب آمده است/سر به دامان من خسته گذار/گوش کن بانگ قدمهایش را/ کمر نارون پیر شکست/تا که بگذاشت بر آن پایش را/ آه، بگذار که بر پنجره ها/ پرده ها را بکشم سرتاسر/با دو صد چشم پر از آتش و خون/ می کشد دم به دم از پنجره سر

                                                         ...

دوست دارم به پدرم بگویم همیشه در کنارم باشد، همیشه پیشم باشد.

 حمید رضا ،کاش پدرت صدای همه ما را می شنید، .هم همه بی تابی تو را برای داشتنش، هم همه همصدایی ما را برای رهاییش.

این روزها نفس در سینه حبس شده و بدنبال دلیلی می گردد برای رهایی ولی هیچ دلیلی نمی یابد و باز خود را در چاردیواری سینه حبس می کند. وقتی پدرت در چاردیواری انفرادی است، وقتی حقیقت را به اسارت دیوارهای بلند اوین برده اند چطور می شود نفس کشید و ریه ها را از اکسیژن پرکرد که این روزها در این هوای مسموم پر از دروغ و دغل، اکسیژنی یافت نمی شود. این روزها که شرف و انسانیت پستوی های زندان اوین را ستاره باران کرده اند، شاید دیوارهای اوین کمی با من و تو مهربان شوند و صدایمان را به پدرت و رفقایش برساند. بیا تا با هم فریاد بر آریم که امروز لب گزیدن مرگ تدریجی است...

این روزها که مادرت بی تابی می کند و تو بهانه پدر را می گیری، چطور می شود آرام ماند و نگاه کرد ؟!؟! این روزها که شهر دیگر صدای حق خواهی پدرت و همرزمانش را نمی شنود، چطور می شود آزادی را هجی کرد و بیاد پدرت چشم را به مهمانی اشک ها نبرد...

پدرت صدایت را می شنود . باور کن. از ورای همه آن دیوار های بلند و طویل، در انتهای آن راهروی طولانی، در یکی از آن چاردیواری ها پدرت به انتظار صدای تو نشسته است. مطمئن باش می شنود صدایت را و خواهد آمد و این روزهای سرد و تاریک را پایانی هست. باور کن. عمر دیو شب را با طلوع خورشید  پایان است.

آنگاه که خورشید طلوع دیگری کند و دیو شب را روانه زندان ابدی، پدرت سرود خوان خواهد آمد و برای همیشه کنارت خواهد ماند. برای همیشه آزادی. برای همیشه عدالت و حق. من و تو و او و ما و شما و آنها، همه به انتظارش نشسته ایم که طلوع دیگری بایدش...پس فقط اندکی صبرکن برای همیشه داشتن پدر...

این شعر را برای تو می گویم/در یک غروب تشنه تابستان/در نیمه های این ره شوم آغاز/در کهنه گور این غم بی پایان/ این آخرین ترانه ی لالا ییست/ در پای گهواره ی خواب تو / باشد که پیچد در آسمان شباب تو/ بگذار سایه من سرگردان/از سایه تو، دور و جدا باشد/ روزی به هم رسیم که گر باشد/ کس بین ما، نه غیر خدا باشد/ من تکیه  داده ام به دری تاریک/ می سایم از امید بر این در باز/ انگشت های نازک و سردم را

...

پ.ن: مگر نه اینکه نگهداری زندانی در سلول انفرادی خود بمعنای شکنجه است‌؟!؟!؟ هشت تن از بازداشتی های روز ۱۸ تیر را در میان دیوارهای سنگی حبس کرده اند و بر آنها فشار می آورند برای اعتراف تلویزیونی...  عبدالله مومنی، سخنگوی سازمان دانش آموختگان، مجتبی بیات عضو سابق شورای مرکزی تحکیم، محمد هاشمی، بهاره هدایت، علی نیکونسبتی، حنیف یزدانی، مهدی عربشاهی و علی وفقی شش عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در سلول انفرادی هستند.

پ.ن: بیانیه انجمن دانشگاه امیرکبیر

پ.ن: طنز دو قسمته شبهای ساروس هم بالاخره تمام شد. خنده دار بود ...ولی ترسیدم. از معرفی چهرهای شاخص دانشجویی و رهبران جنبش های دانشجویی ترسیدم. رفقایم در بندند و حالا ...نمی دانم...نمی خواهم که باور کنم  آن فکر را که ذهن را آزار می دهد...

 

پ.ن:دیشب وقتی به خانه بر می گشتم، در میان هفت تیر باز هم گشت ارشاد ترس و وحشت را در دل مردم جاری ساخته بودند. دخترکی شیرازی که فکر نمی کنم بیشتر از ۱۸ سال داشت را بردند. وقتی رسیدم همراهانش مات بودند. استاد، شاگردانش اینطور صدایش می زدند، برایم گفت که از شیراز آمده اند تهران برای مسابقات کشوری و حالا شاگردش را به جرم بدحجابی برده اند. گریه می کرد و چه دلخراش بود. همه سعیم را کردمدرآرام کردنش ولی مگرمی شد. آدرس وزرا را به همسرش دادم. برای دخترک مانتویی خریدند و روانه یشان کردم به سمت وزرا. هنوز حرفهایش را بیاد دارم. میگفت این بچه فردا مسابقه داره و الان استرس می گیره. من مسئولشونم. حالا چیکارکنم. دلم نمی خواست بهش بگم که هیچ کاری از دستش بر نمی یاد جز صبرکردن...

پ.ن: می دانی برایم مهم نیست چه میگویی وچه میکنی برایم مهم اینست که من به خود ایمان دارم...همین و بس...حالا بنشین و حرف بزن. ساعتها از بدیهایم بگو و از خصایل زشت اخلاقیم...من به خودم ایمان دارم و این مهم است... 

نوشته شده در جمعه 29 تیر 1386ساعت 11:03 توسط ح| 10 نظر