X
تبلیغات
رایتل

چه کسی می خواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد

نگاهش کن، سرت را بالا بگیر و درست نگاهش کن. چشمهایت را باز کن رفیق. درست نگاه کن. برای یکبار هم که شده بدون تعصب نگاه کن. بدون آن عینک بدبینی که به چشمانت زده اند. بدون همه آن جوانه های بدبینی که در مغزت کشت داده اند. نگاهش کن. درست، با دقت، منصفانه. او هم قربانی است. مردی را می گویم که تو چارپایش فرض کردی و هوس ران. باور کن خواهر جان، باور کن که او هم قربانی است درست مثل من، درست مثل تو. مثل کبری و آسیه. شاید او بیشتر تحت فشارست تا من و تو. رفیق من، خواهر من چشمانت را باز کن. دقیق نگاه کن. عینک بدبینی ات را برای فقط دمی و درنگی از چشمانت بردار. خواهرم، مرد نیز انسان است و حق زندگی دارد درست مثل من، مثل تو.چرا و به کدام دلیل به شکافی که بینتان ایجاد کرده است این حکومت انسان ستیز دامن می زنی؟ چرا آنها را به مقصد شومشان نزدیک تر می کنی...می دانم که مصدق را خوانده یی...یادت نیست...یکبار دیگر با صدای بلند فریادش بزن : چه کسی می خواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد.فریادش بزن خواهر جان...فریاد بزن که ما حقوق برابر می خواهیم نه حقوق بیتشر...ما احترام می خواهیم نه بی حرمتی...باور کن بی حرمتی، بی حرمتی می آورد. باید بود ولی درست. باید جنگید با مخالف نه با رفیق...

خوب نگاهش کردی؟ این مرد نجیب ایرانی را. بجای متهم کردن او، حکومت را متهم کن که او را چنین در نظر من و تو تخریب کرده است. ما مردان نجیبی داریم باور کن. فقط کافی است کمی با مردان دیگر مقایسه اش کنی. باور کن همین مردان که تو چارپا خواندیش بارها و بارها در کنارت مشت هوا کرده اند و مبارزه کرده اند برای حقوق برابر تو، برای حقوق برابر من. بدبینی بیش از حد تو جای تعجب دارد. چرا بغضت از حکومت را از چشم مردانی می بینی که کنارت بودند. چرا چرندیات مرد هوس رانی را به پای همه مردهای سرزمینم می نویسی خواهرم؟ من زنم و او مرد. مگر همه زن ها خوبند که همه مردها فرشته باشند. اشتباه نکن خواهرم دشمن کس دیگری است نه برادرم که دوشا دوشا ما مبارزه می کند. نه پدرانمان که مثل کوهی پشتمان را خالی نمی کنند. نه نه دوست من، نه خواهر من، اشتباه نکن...بیا باور کن که دست در دست هم میهن خویش را آباد خواهیم کرد...باور کن خواهرکم...می دانم که ریشه اعتماد را در وجودت سوزانده اند ولی دوباره خودت قلمه بزن اعتماد را، خوشبینی را، و حقیقت را ببین...منصف باش همین !!!!!

 

پ.ن: نوای موسیقی اش جانم را تازه می کند...این استاد بی نظیر...کاش درگیری ها دمی اجازه دهد که باز روی صندلی های کاخ نیاوران دمی جانم را تازه کنم...

پ.ن: می دانی رفیق شاید مطلب "من زنم با همه زنانگیم" بیش از همه روی خودم تاثیر گذاشت...بارها خواندش یادم آورد که من زنم و باید زن باشم با همه زنانگیم. روزهایم تغییر کرده است رفیق...حالا می خواهم خودم باشم ...خود خودم...نمی خوام ظاهرم را در پس خشونت و مردانگی جامعه ام پنهان کنم...حالا فهمیدی برای چه کمی تغییر کرده ام؟

پ.ن: هنوز بغض دارم...از آنهمه اهانتی که بخاطر ظاهرم به من شد. در خیابان پاسداران. زن با خشونت جلویم را گرفت. هلم داد به سمت ماشین. سرم فریاد زد ومن فقط لبخند زدم. سرم را کوبید به ماشین. مادرم را خواست . باید می رفتم وزرا برای هیچ. برای لبخندم. برای زن بودنم. مادرم را به باد ناسزا گرفت و من چقدر خجل شدم از این همه بی احترامی به او  و مادر چه شجاعانه فریاد زد که دوست دارد چنین بپوشد. چنین بیاندیشد. و بجای من از او تعهد گرفتند که برایم لباسی مطابق شرع بگیرد ولی کدام شرع؟ و مادر چقدر نگران بود از اینکه مرا اذیت کرده اند؟!؟!!؟ و چقدر این روزها باز مادر زمزمه می کند ریحانه خروج از ایران...ریحانه آینده ات...ریحانه ریحانه ریحانه...و من چقدر یاد روزهام در غربت سرد و تاریک نیوکسلم...یاد روزهای تنهاییم در مدرسه...یاد تنهاییم در اتوبوس...یاد گریه های نیمه شبم برای تو...و من چقدر دلم آن روزها برای همکلامی تنگ می شد. برای فارسی...برای تو...و مادر و بیشتر پدر این روزها نوای مهاجرت را از سر گرفته اند...شاید باید بروم...ولی روزی غربت را امیدی بود به امید تو ، به امید بودن با تو ولی حالا ؟ مقصد نزدیکیهای توست ولی دل فرسنگها دور است...و من حالا کنار آمده ام با شرایط این روزهایم...روزهای سختی بود عزیز ولی حالا کنار آمدم با اینکه نیستی و نخواهی بود...زندگی ام را از نو می سازم...ولی دل هنوز گاهی دلتنگ می شود...کجایی رفیق راه؟

پ.ن: کنکور دادم...بغض کردم...داد زدم...8 ساعت زجر آور...خاطرات درد آور و من کنکور دادم...درها بسته بود هو کردم این سازمان سنجش را...سر امتحان به دلیل افتادن مقنعه تهدید به اخراج شدم. کمر دردم باعث مسخره شدنم شد. و من داد زدم ولی اینبار در وجودم...نتیجه برایم مهم نیست...هیچ وقت نبود...

 

پ.ن: آرمین نازنین به استقبال 18 تیر رفته است...بهزداد عزیز باز قلمش شاهکارکرده است. مدیار عزیز این روزها خواندی شده ...

ریحانه حقیقی

 

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386ساعت 20:00 توسط ح| 17 نظر