X
تبلیغات
رایتل

این روزها حال خوشی ندارم اگرچه سعی می کنم بخندم و بخندانم ولی باز دردهایی موریانه وار وجودم را می خورند...این روزها زیاد نمی روم سروقت تقویم چرا باید بروم و بدانم این روزها چه روزهایی است؟ چه دلیلی وجود دارد که باز بخواهم زندان جهلی که در آن زندانی بودم را برای خودم یادآوری کنم. همین روزها بود نه شایدم قبل  تر ولی بود آن روزهای وحشتناک در زندان، زندانی شدم. یادت است ؟ مطمئنم که یادت است .مگر می شود فراموش کنیم آن روزهای سخت را؟آن همه تهمت و افترا را؟ نه نمی خواهم سر وقت تقویم بروم...نمی خواهم روزی که در تقویم نوشتم به مبارکی و میمنت زیر الطاف حق را بازخوانی کنم. یاد است نه؟ روزهای گرم، عرق ریزان، تنها و بی پناه در زندان جهل...باز هم مثل آن روزها مدام سردرد دارم...مدام فشار خونم خط فقر را سیر می کند. بغضم همین نزدیکی ها خانه کرده...دستانم باز می لرزد. باز وجودم خشم است . بار نفرت اتاقم را محاصره کرده...من می ترسم...من می ترسم از بازگشتن به آن روزهای سخت . نمی خواهم بدانم امروز چندم تاریخ است و نمی خواهم ولی این وجودم است که آن روزها را از بر شده. و برایم شبها قصه دخترکی را در چاردیواری زندانی بود، می گوید...زندانی بی ملاقاتی، بی حق تنفس و بدون هواخوری...شکنجه می شد نه جسمی که روحی. سخت شکنجه می شد...کاش می شد این روزها را برای همیشه به تاریخ می سپردم، ولی نمی شود با همه وجودم اجین شده آن دخترک تنهای 19 ساله. حالا این روزها در خودش فرو رفته...می خند ولی در دل گریه می کند...چرا؟ به چه جرمی؟ به کدامین گناه؟ و من چقدر دلم می خواهد این دخترک تنهای 19 ساله را به تاریخ بسپارم. همه شب گریه ها را در زندان و فریاد من زنده ام های روزش را....چرا زندان؟ چرا حبس؟ چرا سکوت؟ آن روزها، روزهای سکوت بود. هیچ کسی نفهمید و نخواهد فهمید که انگار کسی در آب جان داد. یک دخترک 19 ساله بود با کلی  امید برای پرواز شاپرکها. نصیبش شد زندان. خیلی بی سرو صدا و محکومیتش تمام شد. نه خیلی زود که برایش یک عمر گذشت. وقتی از دیوار های چاردیواری آمد بیرون، به اشتیاق دیدن یار، به امید دیدن پروانه ها ولی هیچ کدام نبودند...همه رفته بودند...ریحانه بخاطر آنها رفته بود زندان ولی رفتند خیلی آرام و آهسته ، خیلی بی تفاوت و کم طاقت...رفتند و از دورها برایش دست تکان دادند...زندان تمام شد ولی داغش ماند تا همیشه تاریخ، داغش بر دل دخترک 19 ساله ، بر دل ریحانه  ماند...

سعی کرد دوباره بسازد...همه چیز را...همه کس را...باز بازی از نو و جنگی جدید...ولی حالا دیگر دلیلی برای جنگ نبود...حالا پروانه ها به پیله بازگشته بودند و ریحانه تنها بود خیلی تنها...همه سال را گذارند که به این روزها برسد...این روزهای کثیف و نجس...سعی کرد کنار بیاید با خاطره زندان ،خاطره وصال ولی نشد...دلش باز آتش گرفت آنقدر آتش که دلش خواست هم خودش را هم نوزاد متولد نشده اش را در آتش بسوزاند...سعی کرد، چند بار امتحان کرد ولی نشد...انگار این نوزاد نمی خواهد بمیرد؟ چرا؟ این نوزاد سرد و گرم روزگار را چشیده است...زندان رفته است، سقط شده است ولی باز زنده است چرا؟!؟!؟!

و من از این روزها متنفرم...کاش می شد ماه خرداد و تیر را از تقویم ها پاک کرد...بعد مرداد را به آتش کشید و شهریور را زیر خروار ها خاک دفن کرد...من از این روزها متنفرم...از زندان...از کودکم...کسی هست که فرزندم را به سرپرستی بپذیرد؟ باور کنید از ادامه نگهداریش عاجزم...دیگر توان ندارم...چرا نمی میرد این کودک نفهم؟ چرا نمی فهمد که هیچ کسی او را نمی خواهد...نه نه ...من خواستمش و پدرش ولی حالا ...نمی دانم...این همه دودلی برای چیست...این همه تنهایی برای چیست...این همه زجر برای کیست...؟

و من از این روزها متنفرم...حالا ریحانه بیست ساله است...بیست سال و چند روزه ولی هنوز از ترس شبهای زندان تا صبح غلت می زند...فشارش خط فقر را سیر می کند و در سرش بازاری از حرف براه است...تو جای امنی سراغ نداری برای این حرفها؟ اخر جای هر گوشی نیست پیغام سروش...

زندان، شکنجه، زندان،شکنجه،زندان،شکنجه....وای از این همه تکرار مکررات....من از این روزهایم خسته ام ....

شما کودکی ام را ندید که بدنبال شاپرک ها می دویدم؟

 

 

 

پ.ن: از زندان نمی خواهم بیش از این کلامی بگویم پس شما هم نگویید و نپرسید...همین!

 

ریحانه حقیقی

نوشته شده در جمعه 1 تیر 1386ساعت 09:50 توسط ح| 9 نظر