X
تبلیغات
رایتل

 

شازده کوچولو پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی.پی چه می گردی؟ شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: آدمها تنفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟ شازده کوچولو گفت : نه، من پی دوست می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت : اهلی کردن  چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی علاقه ایجاد کردن...

                            

 

ولی روباه کوچولو شاید برای تو در دنیای تو اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای باشد ولی برای من ، در دنیای من چیز بسیار فراموش شده ای که نیست بسیار هم آشناست...حالا من اهلی شده ام...اهلی زینبم که کنارم نشسته و اگر با اندازه همه دوست های دنیا بپرستمش باز کم پرستیدمش. ببین روباه جان، آن روبرو را ببین. احمد نازنین نشسته. مردی که مردانگی را تمام کرد نه در حق من که در حق همه مردمم. باور کن روباه جان . ببینش خوب نگاهش کن. با نگاه کردن به او هم می توانی درس یاد بگیری. درس استقامت، درس پایداری. حالا آنجا را نگاه کن. اعظم نازنینم ، خواهر عزیزم و برادر عزیزتر از جانم بهزاد ند. مرا خوب اهلی کردند این دو روباه جان. بهزاد فلسفه می خواند و عاشق پیامبران است. ببینش همیشه همین قدر ساکت است و اعظم نازنینم این خواهر کمپینی من. از تبش تب می کنم و با شادیش شاد می شوم.روباه تا یادم نرفته ، مریم را ببین. این دختر نازنین که هم سرکار هم اینجا هیچ برایم کم نگذاشته .دلش مثل دل دختر ده ساله اش ، سارای نازنینم ، صاف است و ساده. صداقت در چشمانش موج می زند و محبت در قلبش جاری است. روباهم آنجا را ببین آره همان دختری که موهایش را در باد رها کرده وبرای توصیفش واژه کم می آید. ببینش چگونه پروانه وار در باد می رقصد می خواند. پروانه من است. آنکه در کلام نظیر ندارد. دوستش دارم بیش از همه پروانه های عالم. آن مرد تنها را ببین. دست به قلم است. قلمش را دوست دارم. و بیش از آن شخصیتش را. صبرش را و متانت اش را. برادرم است مجتبی عزیز. در پش همه شوخی هایش محبتی موج می زند که نشانش را هیچ جا ندیده ای. دیدی روباه اهلی شدن چیز بسیار فراموش شده ای نیست؟ نه هنوز تمام نشده. محمد حسین را ببینش. دلش مثل دریاست و مثل کودکی سه ساله ساده است و روان. با تو می آید . قدم به قدم. کنارت می ماند. برادری را به حق تمام می کند. آن پسرک تنها را ببین. امیر است. جسور و ساده. شجاع است و نترس. وقتی می ترسی ، وقتی تنهایی مطمئن باش آنقدر معرفتش هست که می ماند و تنهایت نمی گذارد . مثل کوه محکم است و استوار. و آن مرد ، علی را می گویم. بدهکارمش تا آخ عمر. همه دردهایم ، همه دادهایم نصیب او شده و من چقدر شرمنده این همه مردانگیم...

دیدی روباه جان...من عاشق اینانم و آنانی که در کلام نگنجیدند. مردان و زنانی جسور و پاک و صادق. این مردان و زنانند که آینده را می سازند و نصیب ما با اینان آینده است نه دولت شرمنده و انتقاد سازنده...

روباه هنوز هم می شود دوست داشت و با دیدن گندم زار ها به یاد دوست افتاد. می شود دوست بود و شیرینی اش را زیر زبان مزه مزه کرد. اینجا ایران است ، جایی که هیچ چیز جز انرژی هسته یی حق مسلمت نیست ولی می شود در این خراب آباد هم اهلی شد، آنقدر اهلی که جان دهی در راه دوست...شاید بقول خودت هر چیزی در زمین ممکن است...

 

پ.ن: رفاقت ها گاه آنقدر محکم می شود و عجیب که گاه هیچ کلمه یی در وصفشان نمی یابی...رفقایم تا جاویدان بخاطر لحظات زیبایی که هدیه ام دادین سپاسگزارم....

 

ریحانه حقیقی

نوشته شده در جمعه 4 خرداد 1386ساعت 19:36 توسط ح| 8 نظر