X
تبلیغات
رایتل

من نمی خواهم متولد شوم.من نمی خواهم فردا دمدمه های اذانی که این کفتار صفتان به آن اقتدا می کنند متولد شوم...تولد را دلیلی باید ولی وقتی خواهرم را با صورت خونی روانه زندان می کنند ، وقتی برادرم را با آفتابه به حقارت می برند و وقتی دانشگاهم را سنگر جنگ می کنند چه دلیلی برای تولد؟ این روزها شهرم ، تهران بوی مرگ می دهد. بوی نیستی. بوی توحش.بوی تمدن عرب شهرم را پر کرده...بوی خون می آید از کوچه های شهر. بوی حقارت با باد بهاری در شهر می پیچد و شکوفه ها را در نطفه خفه می کند...اینجا تهران است . شهر دوستی و محبت ولی این روزها برای در شهر گشت زدن باید با هفت تیر و چاقو روبرو شوی...برای نفس کشیدن، برای زن بودن ، برای مرد بودن ، برای دمی آسوده بودن. باید دستمال یزدی به دست بگیری و خدا خدا کنی که چشم یکی از نیروهای جان بر کف انتظامی به تو نیوفتد که تو را به قهقرا نیستی، سوق بدهند. به نهایت حقارت و تحقیر...من نمی خواهم متولد شوم در شهری که خواهرم را کتک می زنند...برادرم را می ربایند و زندگیم را به تسخیر در می آورند...

من نمی خواهم متولد شوم در شهری که میدان جنگ جهالت است با آزادی . با حق شهروندی . با حریم شخصی. نمی خواهم در شهری اولین نفس زندگیم را بکشم که بوی نفرت از دین همه جا را پر کرده...بوی بی شرمی مرد نما هایی که این روزها خیلی نامرد شده اند...در شهری که حالا به تسخیر چنگیز در آمده و مغول بر آن حکومت می کند. تهران ، این شهر دوستی ها این روزها می ترسد برای نفس کشیدن...

من نمی خواهم در شهری متولد شوم که مردانگی را در پس دیوار های بلند زندان اوین به اسارت می برند و گرگ ها را بر مسند کار می نشانند...برادرانم امیرکبیر وار در پس دیوار ها شکنجه و تهدید می شوند و به جرم ناکرده متهم . و هیچ کس در این سوی دیوار را جرات سخن نیست...حالا مادر برای چه می خواهی من در این شهر متولد شوم؟ برادرم به جرم حق خواهی کتک می خورد و روانه بیمارستان می شود. دانشگاهم را انقلاب فرهنگی تهدید می کند.چه دلیلی برای تولد یک نوزاد در این روزهای سیاه؟

 

من نمی خواهم فردا جشن زادروزم را بگیرم وقتی هزار بار چهره دخترکی معصوم چشمانم را خیس می کند که به جرم فساد در وسط این شهر کتک خورده...دخترکی که خواست خودش باشد با همه عقایدش... من چطور شاد باشم و ممنون مادر از باب تولدم به این جهان نیستی؟

 چه تشکر از بابت این همه توحش؟ و چه دلیل برای زیستن در شهری که روزی زیبا بود...این روزها آسمان شهرم خاکستری است و دلهای ما ابری... وقتی با نقاب ، با دروغ ، با حیله، با کلک بر مردم حکم می رانند، چه دلیل برای زیستن دوباره...این روزها شهرم ابری است نه نه طوفانی است نه این روزها شهرم پر از گرد باد است...گرد باد توحش ، گرد باد حقارت ، گرد باد تعفن ، گرد باد دروغ ، گرد باد ظلم ، گرد باد...

 

فردا را به من تبریک نگویید...نخواهید بدنیا بیایم تا روزی که مغولان رفته باشند...برادرانم آزاد باشند و گیسوان رنگین خواهرم رها در باد...تا روزی که فقر نباشد و گرسنگی بی معنا باشد...اخراج ازکار از لغت نامه هایمان حذف شده باشد....نخواهید ، خواهید....

نفی وحشی‌گری به روایت وبلاگستان:

بوی نفی انسانیت - مسعود رفیعی طالقانی شخصیت انسان‌ها - امیر علیزاده پای لب گور انسانیت - امیرهمایون پاکبین بیزاری از ناتوانی برای تغییر اوضاع - بی‌بی مهتاب ببخشید که بازی خونین شد - مسیح علی‌نژاد طالبان در تهران - امیر چه می‌خواستیم و به چه رسیدیم - یاسر انسان، گرگ انسان - مریم شبانی اسلام طالبانی - حنیف مزروعی فاجعه هفت تیر - سرزمین من امنیت خونین - مرجان نمازی جمهوری وحشت - فرهمند کجایند شیعیان علی؟ - مجاهدت خشونت خشونت است و پلیدی پلیدی - امیرمسعود وحشی،وحشی‌تر،‌وحشی‌ترین -درون و برون نقاب انسانیت بر چه پیکری؟ - سمیک میدان را نباید خالی کرد - من مثل هیچکس پیام‌آوران امنیت طالبانی - سیامک قاسمی دیروز امروز و شاید فردا - پابرهنه در بهشت حرکت وبلاگ‌نویسان ایرانی علیه خشونت پلیس - کمانگیر روایت ماجرا - آرتین کجا زندگی می‌کنیم؟ - فهیمه خضرحیدری هفت تیر بوی خون می‌داد - سعید پورحیدر آقای دادستان محترم - بازهم از سر نو از توحش بیزاریم - جمهور یک تار مو فاصله - مژگان جمشیدی از ایران خسته شدم - میترا خلعتبری ناامنی اجتماعی - سهام‌الدین فراهانی دستاوردهای مهرورزی - داود روشنی از ماست که بر ماست - روشنک - بدون شرح عطیه وحیدمنش - در این آفتابه ها نفت ملت تقسیم می شود پروانه وحید منش، پابرهنه در بهشت خون بازی - میرا مرگ تدریجیمان را شاهدیم محمد حسین مهرزاد - کفتار در شهر - در میدان هفت تیر علی کلایی ،تهران بوی تعفن می دهد! مریم پارسی-امنیت چیزی است که با آفتابه به دست می آید  مدیار سمیعی نژاد...

پ.ن: امسال اولین تولدم است بی تو...و شاید باید عادت کنم به نبودنت در

روزهایم و شبهایم...بالاخره شجاع شدم مرد...آنقدر شجاع که فریاد زدم جدایی . حالا تنهایم...و چقدر روزهایم عجیب است...

 ریحانه حقیقی

نوشته شده در سه‌شنبه 1 خرداد 1386ساعت 21:37 توسط ح| 7 نظر