X
تبلیغات
رایتل

این روزها ، روزهای عجیبی است. حس و حالم غریب است . انگار دوباره کودکی شدم و در دشت ها می دوم...در میان دشتی از کتاب . در میان دوستان همیشه تازه ام. همه آنهایی که دلنوشته هایم را کنارشان برای تو می نوشتم...این روزها این حس قشنگ، این شوق درونی و این همه هیجان را رفیقی عزیز به من هدیه داده که شاید خودش نداند... بودن در کنار کتابها ُ حرف زدن در موردشان ُ بحث بر سر نوشته ها همه و همه به وجدم می آورد...کیفور می شوم و سر ذوق می آیم. می توانم کتاب معرفی کنم . می توانم با شور و ذوق از کریستین بوبن و شاهکارش (فراتر از بودن) بگویم...وقتی اسم مارکز می آید وجودم شعف می شود. وقتی کسی می آید که نویسنده را می شناسد یا بر سر نویسنده یی با من بحث می کند انگار شیرین ترین لحظات زندگیم را به من هدیه می کند...کتاب کتاب کتاب این یگانه دوست من و من چقدر این روزها خوشبختم که کنارشانم...دوستشان دارم...می پرستمشان .فقط یکبار این حس را داشتم و آن روزی بود در شانزده سالگی که اولین مطلبم در روزنامه چاپ شد...آن روز فکر می کردم آن حس آخر دنیا ست ولی حالا می دانم که حس قشنگ تری هم هست  و آن حس وقتی وجودت را سرشار می کند که کارتت را به سینه می زنی و می روی پشت غرفه همراز شایدم شهر خورشید می ایستی. بعد یکی می آید و تو کتاب را دستش می دهی. لبخند می زنی و شروع می کنی از تجربیاتت با کتاب آدم های مبهم گفتن بعد از نثر روان کاواباتو و با افتخار از بوبن حرف می زنی...از نازگل که شانزده ساله بود که کتابش را نوشت و همه اینها تو را به اوج می برد...اوج هستی و اوج بودن...و من چقدر خوشبختم این روزها...وچقدر وقتی آنجا نیستم دلم تنگش می شود...تنگ کتابهای روی هم چیده سایه چین و رمان خاله تولا...روزهای قشنگ گاهی به من هم سر می زند و من چقدر شادم این روزها...و چقدر ممنون دوست عزیزی که این تجربه را سخاوتمندانه با من تقسیم کرد...ممنون محمد حسین عزیز که مثل برادری کمکم می کند و صادق و فاطمه عزیز که مرا در جمع خود می پذیرند...و من چقدر خوشبختم تا یکشنبه بیست و سه اردیبهشت ...

پ.ن: البته و صد البته نمایشگاه امسال کم و کاستی کم ندارد...یادم نمی رود که وقتی داشتم حرف می زدم با عزیزی در مورد کتابی مردی آمد و گفت حجابم را رعایت کنم...یادم نمی رود که گاهی از گرما خیس عرق می شوم چونسالن تهویه ندارد ...هیچ کس نمی تواند مرا پیدا کند چون در سالن موبایل آنتن نمی دهد. یادم نمی رود که چقدر اذیت می کنند و کار  شکنی برادران مدیریت اجرایی...یادم نمی رود بارها گم شدم بدلیل بی نظمی نمایشگاه...

پ.ن: ولی این روزها روزهای خوبی نیست برای دانشجو ....متاسفم...کاش می شد کاری کرد...

ریحانه حقیقی

نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت 1386ساعت 13:10 توسط ح| 22 نظر