نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سایه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر دیوارها – به خاطر یک چیز
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا – به خاطر خانه تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائی است
به خاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
به خاطر یک سرود
به خاطر یک قصه در سردترین شب ها تاریک ترین شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند،
به یاد آر
عموهایت را می گویم
از مرتضی سخن می گویم
*********
نازنینم همسرم سلام...
می دانم که خوب می دانی که دوست دارم هربار نامت رو بگونه یی جدید صدا بزنم که حتی برای تو هم تازگی داشته باشه. حالا امشب درست در شب تولدت نمی دونم به چه نامی صدات بزنم که صدایم از این فاصله دور به تو برسد و از دیوار های بلند بگذرد و جوابم بدهی : جانم . نمی دانم حالا که اینقدر بین ما فاصله هست چطور باید کادوی تولدت و کیکت را برات بیارم که بدست برسه، همه هستیم ... علی جانم ، نمی دونم هنوز آخرین باری که دیدمت یادت هست !؟؟! ولی من خیلی خوب یادمه عزیزکم... من قرار بود با دوستانمان باشم ولی نشد . در شلوغی شهر و قطعی موبایل ها گمشان کردم... نا امیدانه شماره تو را گرفتم. در دلم دعا دعا می کردم بعد از همه این روزهای سخت و شلوغ برای باهم بودنمان چند ساعتی وقت داشته باشیم... وقتی گفتی باشه انگار همه دنیا در من متولد شد. منتظرت ماندم تا به من برسی و زمانی که صدایت را شنیدم که صدایم می زدی باورم نبود ...لباس مشکی به تن بودیم هردو...عزادار رایمان بودیم که نشمرده بودند . ولی خواستیم برای چند ساعتی فارغ از همه لحظه های گذشته و آینده لبخندی به یکدیگر هدیه بدهیم...مثل روزهای قبل گذشته ، خیلی قبل تر از فوت مادرم ، دست در دست هم در شهر تبدارمان قدم زدیم. نمی دانم بحث تولد تو از کجا شروع شد ...و تو درست مثل من که 25 روز قبلش گفته بودم چهل مادرم نشده ، تولد نمی خواهم ، گفتی ریحان ، امسال برام کیک نگیر. اصلا کادو هم نگیر...دلم گرفت . یاد تولد خودم افتادم که هر چه خواهرجانم اصرار کرده بود حاضر نشده بودم . گفته بودم چهل مامان که گذشت بعد .پرسیدم چرا علی؟!؟ گفتی : کیک دوست ندارم... انگار می دانستی قرار است امسال در چار دیواری زندان تولدت را جشن بگیری و می دانستی که در پس دیوار های بلند اوین کسی برای او کیک نخواهد خرید ، حتی اگر من التماس هم بکنم کادوی تو را به تو نخواهد رساند.همه مستیم، مدتها بود که با کابوس بازداشت تو شب را صبح و صبح را شب می کردیم ولی انگار آن روز این کابوس از همیشه بیشتر با ما بود. دستم در دست بود و تو کنارم قدم بر می داشتی ولی هنوز در دلم دلهره عجیبی بود. می ترسیدم . از نگاه ها ، از صدا ها . از روز اولی که خواستیم با هم باشیم همیشه دلهره در بین ما بود ولی اینبار خیلی نزدیک تر و قابل لمس تر بود ...انگار هر دو از فردا شب شوم خبر داشتیم که چنین بی پروا در شلوغی شهر قدم بر می داشتیم. یادت است که از تو دعوت کردم به قهوه و در آخر سر از جگرکی سر پاسداران در آوردیم ؟!!؟ تو پیپت را آماده می کردی و ایستاده بودی کنار خیابان که من ترسیدم. جای دستی خونی روی دیوار . نشانت دادم. نگاهت که به رنگ پریده من افتاد گفتی نه خون نیست . ولی هر دو می دانستیم راز دیوار رو ...هرچه اصرار کردیم ، من و پدر، شب را نماندی. انگار می دانستیم فردا روز دیگری است . نیمه های شب بود که رفتی و ساعت و حلقه ات را به امانت روی کتابخانه من جا گذاشتی ...
حالا درست امشب که زادروز توئه خواستم برات بنویسم علی جان دلم.بنویسم که روزها بی تو نمی گذره...روزها انگار همگی در 29 خرداد ماه برایم ثابت شده اند و من در نبودنت در زندگی جا موندم . می دانی علی این روزها که نیستی انگار هیچ چیز نیست و انگار تازه می فهمم مادرم هم کمتر از 70 روز است که دیگر نیست... علی یادت است سال قبل 22 تیر وقتی بهاره و محمد را گرفتند؟!؟ مامان را می گویم . مامان محبوب را . به زور برد ما را خانه.گفتی مامان شاید مشکلی پیش بیاد. گفت : مهم نیست . باید بیایی خانه ...ولی علیم حالا مامان نیست که سرم را روی زانوهایش بگذارم و بگوید آروم باش. درست میشه و من ریز ریز پایش را ببوسم و بگویم مامان دل تنگم...حالا علی این روزها در دلم یاد اولین باری که دیدت زنده شده . یادت است ؟!؟ من که خوب به یاد دارم. می رسانیدم خانه که زنگ زد. گفت آمده بیرون چرخی بزند. گفتم ما هم می آیی پیش تو ( مادرم) . تو را که دید لحظه عجیبی بود برایم . سلام و احوال پرسی . خیلی کوتاه بود ولی در نگاه اول در دلش نشسته بودی جان جانانم...حالا نه تو هستی و نه مادرم...و من چقدر در این لحظات تنهام...مامان که رفت تو در کنارم بودی... و وقتی تو را بردند مادرم کنارم نبود...چه تراژدی غمگینی سروده اند برای من امسال...
همسر نازنینم، از دل پر غصه این روزهای من گفتن بس است که تا تو نیایی هر روزم همین است و تمام. ولی حالا نوبت توست . دیوار ها را نادیده بگیر. چشمانت را ببند. سال قبل را ببین و تصور کن . همه بودیم . با چهره های خندان. تولد تو و خواهر نازنینم . کیک ها روی میز . چشمانت را ببند. دستانت را به من بده. آروز می کنیم . آرزوی وطنی آزاد...تولدت مبارک ...
