X
تبلیغات
رایتل

نمی دانم برای بار چندم است که دارم فرمت گزارش هفتگی را تغییر می دهم. ولی اینبار با همیشه انگار برایم فرق می کند. نمی دانم چرا. انگار قرار است که خودم بروم ارائه بدهمش. ولی اینطور نیست. از سر صبح درگیری داشتیم. دعوا داشتیم. بحث داشتیم ولی حالا ارامم. یاد گزارش دهی های سه ماه به آقای "ن" افتاده ام. یاد شب هایی که خسته تا دیروقت روی گزارش کار میکردم . تب داشتم . دقیقا دو سال و دو ماه پیش همین ساعت ها این را نوشته ام :


" وقتی آدم سرش درد می کنه؛ تب داره؛ حالش اصلا خوش نیست می توانه چه احساسی به اینکه تا میل باکسش رو باز می کنه و یک ایمیل با علامت مهم رو در فولدر آقای.ن می بینه و با عجله باز می کنه  و می خوانه که نوشته گزارش سه ماهه سوم رو براش ارسال کنیم اونم با یک فرمت خاص چه حالی می تونه داشته باشه...!!!! اون وقت اگر این آدم مثل من تنبل خدا هم باشه در بایگانی و آرشیو کردن باید دو روز تمام بشینه هی فکر کنه که ای خدا مهر چیکار کردم، آبان چیکار کردم. قراره سه ماه دیگه چه غلطی بکنم. چه کاری رو نکردم! چه کاری رو کردم که نباید می کردم. ای خداااااااااااااا خوب حالم خوب نیست دیگه چیکار کنم تازه اینقدر کار دارم که نتونم مرخصی هم بگیرم چون بزودی امتحانات ترم شروع می شه و ما باید دو هفته ای رو تشریف ببریم تعطیلات امتحانات به سلامتی  و مبارکی. تقریبا" با اینکه این همه غور زدم آماده کردم گزارش رو . یک روز دیگه هم مهلت داشتم ولی همین امروز می فرستم که از کابوس شبهاش راحت بشم... کلا" آدم دیگری شدم برای خودمااااا! همچنین متفاوتم با خود خودم ! مهم اینکه خوشحالم  و هستم ! غیر از این چیزی اهمیت خاصی ندارد و بس ! مهم خودمم و این دل صاحب مردم که مدام بهانه می گیره بی صاحاب شده دیگه ! چیکار کنم..."

بله باز هم تشکر می کنم. سرم روی کیبرد بود دستم و دراز کردم لیوان چاییم رو بردارم دیدم نیست. نگو اینقدررررر گرم کار بودم که نفهمیدم لطف کردن اومدن بردن لیوان رو! بله واقعا" من از این وجدان کاری تشککککر می کنم...


حالم اصلا خوش نیست. کاملا معلومه از نوشتنم. خدایا همه مریض های عالم رو شفا بده! هم من و هم شوهر جان و هم بابا جان و هم همه تهران رو که سرما خورده اند شدید!



ممنونم خدایا، بوست نمی کنم سرما نخوری خدا جون"



حالا نشسته ام گزارش هفتگی آماده می کنم...


نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت 18:57 توسط ح| 0 نظر
اینجا داره خاک می خوره.... اینجا داره خاک می خوره...

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 09:58 توسط ح| 0 نظر
امروز کار جدید معلومممممممممممممممم میشه! ذوق دارم. خیلی زییییاد . خوشحالم. هورااااااا

نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390ساعت 12:35 توسط ح| 2 نظر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در سه‌شنبه 17 آبان 1390ساعت 19:30 توسط ح| 2 نظر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390ساعت 00:49 توسط ح| 0 نظر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390ساعت 00:46 توسط ح| 3 نظر
امروز از آن روزها بود که مغزم داشت می ترکید... مغزم داشت می ترکید... ترکید... بمبببببببببببببببب...........................................................................................................................................................................................................

نوشته شده در یکشنبه 1 آبان 1390ساعت 16:04 توسط ح| 2 نظر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390ساعت 13:21 توسط ح| 0 نظر
آی آدمها که مادر دارید، آی آدمها که مثل من بی مادر نیستید، همه دنیا هم که جمع شود و مهربانی کند با تو، همه دنیا را هم که داشته باشی، ولی مادر نداشته باشی! گاهی شب ها به این امید می خوابی که شاید در خواب بینیش، گاهی در مسیر دانشگاه تا خانه صورتت خیس میشد و تو هی تند تند پاکش می کنی، باز خیس می شود. مادر نداری که سر به شانه اش بزاری و آرام بگیری! تو که مادر داری، برو سر بزار به روی شونه اش، خیره شو در نگاهش! مادر که نداشته باشی، انگار هیچ نداری...

نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390ساعت 17:38 توسط ح| 1 نظر
جمعه رو دوست ندارم...هیچ روز هفته رو دوست ندارم...

نوشته شده در جمعه 22 مهر 1390ساعت 20:11 توسط ح| 1 نظر
   1       2       3       4       5       ...       18    >>